در مسیر بهشت

 

 اما بعد...                                                                      

این روزا که که سرعت بیشتر از گذشته در انجام کارها اهمیت داره این رو باید به خاطر داشت که بعضی کارها همیشه باید آرام وپله پله راهشوطی کنه ورسیدن به ایمان هم یکی از اون هاست شاید بهتره بگم ساختمان ایمان هیچ وقت آسانسور دار نشده ونخواهد شدو همیشه باید ازنردبومش بالا رفت تا بهش برسی ووفتی به بالاش رسیدی دیگه نه آسانسور لازمه ونه پله بلکه فقط باید علی ارائک ینظرون(1) کنی واز جنات تجری من تحت الانهار(2) لذت ببری پس درمسیر بهشت ازرو نقشه ی زندگی همپام باشین...

اگر خدا بخواهد ادامه دارد...

1-سوره مطففین/23

2-سوره بروج/11

خبری در راه است...غدیر ثقل دوم

امابعد...

فَليُبَلِّغِ الحاضِرِالغائِبَ وَالوالِدِ الوَلَدَ الی یُومِ القِيامَة(۱)

پس برسانند حاضران غائبان را و پدران فرزندان را تا روز قيامت.

منتظر باشید غدیر در راه است وخطبه ای که بر همه ما واجب است که آن را بر همه ابلاغ کنیم تا روز قیامت واین مطلب به این معنیست که هنوز علی زمان منتظر بیعت است پس گوش بزنگ باشیم تا تکلیفمان را از لابلای کلام پیامبرمان بیابیم . واینک متن کامل خطبه غدیر در ادامه مطلب... 

                                                                                         

-----------------------------------------------------------------

۱-فرازی از خطابه غديرپيامبر خدا (صلی الله عليه وآله)

     

ادامه نوشته

خدا وخونش(ثارالله)

اما بعد...

عزفه است ودست ودلم میلرزد ،تمام سال انتظار ماه صاحب حج را می کشیدم ؛همه ی روزهای رمضان صبح وشام خواندم:

اللهم رزقنی حج بیتک الحرام

وحالا امروز در عرفه که باید عرفانی شد ولایق قربانی

روزی که انسان به تمام روح در پیشگاه خدا  دست دراز میکند ،صحرای عرفات برایم رنگ وبوی خون گرفته است ومن در اندیشه ی ماه حرام زیارت عاشورا می خوانم وبه یاد حسین (علیه السلام) وعلیان او اشک می ریزم.

خاک ها گواه تو اند گواه تو واشک هایت ...

این سرزمین جرعه جرعه اشک های تو را نوشیده اند تا نمک گیر تو امروز میزبان فرزند تو باشند .عرفه رووز توست روزی که تو خود را آماده قربانی کردی ،روزی که وجودت را یک به یک شمردی وگفتی که چگونه یارای شکرشان را خواهی داشت وفقط یک ماه فاصل شد تا تو همه را

دمی،شعری،بشری،عظامی،مخی،عروقی و جمیع جوارحی(۱)

را شکر کنی، آنگونه که زینب هم دیگر آنان را نمی شناخت چرا که تو همه را داده بودی،همه را به شکرانه ی بودنت وشدنت به شکرانه ی ایمانت به حقیقت.

وار آن روز بود که خون تو خون خدا شد ویادت حمد خدا...

پس خداوندا!در این روز که بوی خون تو می دهد به خونت قسمت می دهیم که فرج اماممان را برسان!که ما از منتظران دولت ایشانیم(۲).

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

۱-فرازی از دعای عرفه امام حسین(علیه السلام)

۲-فرازی از دعای عرفه امام سجاد(علیه السلام)

بدون شرح...

السلا م علیک یا محمد بن علی الباقر

آجرک الله یا صاحب الزمان

حجتان قبول

در هر شبانه روز،پنج بار نگاه مسلمین جهان(در کعبه) به هم میرسد وگویا تمام مسلمانان جهان ،شبانه روز پنج مرتبه در چشمان یکدیگر می نگرند.(1) پس حجتان قبولوتمنای دعا

---------------------------------------------- 

1-امام صادق(علیه السلام)

بینش

      

        مرد را به عقلش نه به ثروتش        

زن را به وفایش نه به جمالش

دوست را به محبتش نه به کلامش

عاشق را به صبرش نه به ادعایش

مال را به برکتش نه به مقدارش

خانه را به آرامشش نه به اندازه اش

اتومبیل را به کارائیش نه به مدلش

غذا را به کیفیتش نه به کمیتش

درس را به استادش نه به سختیش

دانشمند را به علمش نه به مدرکش

مدیر را به عملکردش نه به جایگاهش

نویسنده را به باورهایش نه به تعداد کتابهایش

شخص را به انسانیتش نه به ظاهرش

دل را به پاکیش نه به صاحبش

جسم را به سلامتش نه به لاغریش

سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش

 

واگر مرگ نبود...

امابعد...

واگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی  می گشت!

حدیثی را به خاطر دارم که در آن انسان را به یاد مرگ آن هم به دفعات زیاد راهنما می شد ومن یک شب وفقط یک شب را به یاد  مرگ سپری کردم ودر آنشب شاید به اندازه تمام عمرم گریستم،ترسیدم،بغض کردم ودلتنگ شدم  وبعد از آن شب دیگرآنگونه به ژرفای مرگ نیندیشیدم تا اینکه توصیه های معصومین را دراین باره شنیدم که در شبانه روز خوب است تا 25مرتبه یاد مرگ کنیم وآنگاه آنقدر گشتم تا راهی بیابم تا به مرگ بیندیشم بدون آنکه افسرده وغمگین وخسته شوم ویافتم ...

راز این 25 مرتبه شاید در این باشد که لازم نیست ما فقط یاد مرگ خودمان کنیم بلکه اگر در برخورد با دیگران به این بیندیشیم که شاید این آخرین دیدار ما با او باشد که شاید این آخرین ساعات ما یا او باشد که برای یکدیگر چه خاطره ای به یادگار خواهیم گذاشت آنوقت دیگر یاد مرگ به زندگیمان هدف میدهد ،ادب میدهد ،عشق میدهدوهر لحظه امان را عبادت میکند.

ونخواهیم که مگس ار سرانگشت طبیعت بپرد وبدانیم که اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت...  

آهنگ یک ذکر

اما بعد...

خیلی ها فکر میکنند اینکه تو سوره مبارکه احزاب اومده ذکرکثیر بگین یا صبح وشام در حال ذکر باشید اینه که دائم زیر لب اذکاری رو زمزمه کنیم اما من معتقدم حتی آهنگ گوش کردن می تونه ذکر باشه البته گفته باشم منظورم آهنگ وترانه هایی که شما رو از حالت عادی خارج نمیکنه وهمراه با خودش وادار به حرکت نمیکنه .به هر حال نمونه ای از این نوع ذکذ بودن  آهنگ    همین ترانیه که روی وبلاگم گذاشتموتو این پست به جای هرکدام از ابیاتش یک آیه از قرآن حکیم رو قرار دادم سعی میکنم اینکارو ادامه بدم. برای دیدن این تطبیق روی ادامه مطلب کلیک کنید

 اگز خدا بخواهد ادامه دارد...

 

ادامه نوشته

عشق ودیوانگی

«به نام سازنده اکسیر آرامش»

"الا بذکر الله تطمئن القلوب ،هان !به راستی که نام خدا آرامش دهنده قلب هاست"

«عشق ودیوانگی »

در زمان های بسیار دور ، وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود ،فضیلتها وتباهی ها بر همه جا شناور بودند ،انها از بیکاری خسته وکسل  شده بودند.روزی همه ی فضایل وتباهی ها دور هم جمع شدند ،کسل تروخسته تر ازهمیشه ،ناگهان "ذکاوت ایستاد وگفت:"بیایید ک بازی کنیم ،مثلا غائب باشک"!

همه ازپیشنهاد او شاد سدند و«دیوانگی»فورا فریاد زد که من چشم می گذارم !از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال «دیوانگی »بگردد ،همه قبول کردند که او چشم بگذارد وبه دنبال آنها بگردد. «دیوانگی»جلوی درختی رفت وچشم هایش را بست وشروع به شمردن کرد:یک ،دو،سه...همه رفتند تا جایی پنهان شوند.

 «لطافت» خود را به شاخ ماه آویزان کرد،«خیانت»داخل انبوهی زباله پنهان شد.«اصالت»درمیان انبوهی ابر پنهان شد،«هوس»در مرکز زمین رفت،«صلح»داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شدو«دیوانگی»مشغول شمردن بود،هفتادونه ،هشتاد...وهمه پنهان شده بودند به جزء«عشق»که مردد بود ونمی توانست تصمیم بگیرد وجای تعجب هم نیست که همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است .در همین حال ،«دیوانگی»به پایان شمارش نزدیک می شد:نودوپنج...نودوشش...

هنگامی که «دیوانگی»به صد رسید ،«عشق» پرید ودر بین یک بوته رز پنهان شد،«دیوانگی»فریاد زد که دارم می آیم ...

اولین کسی را که پیداکرد« تنبلی» بود ،زیراکه «تنبلی» ،تنبلیش شده بود جایی پنهان شود .«لطافت»را یافت که به شاخ ماه آویزان شده بود ،«دروغ » ته دریاچه،«هوس»در مرکز زمین،یکی یکی همه را پیدا کرد به جزء «عشق»،او از یافتن «عشق»ناامید شده بود که «حسادت»درگوش هایش زمزمه کرد که تو فقط بلید«عشق» را پیدا کنی ،واو پشت بوته گل رز است .

«دیوانگی»شاخه ی چنکگ مانندی را از درخت کند وبا شدت وهیجان یادی آن را در بوته ی گل فرو کرد ودوباره ودوباره ،تااینکه با صدای ناله ای متوقف شد ...

«عشق»ازپشت بوته بیرون آمد درحالی که با دست هایش صورتش را پنهان کرده بود وازمیان انگشتلنش قطرات خون جاری بود.

اونمی توانست جایی را ببیند ،اوکور شده بود ،«دیوانگی»گفت:"من چه کردم!،چگونه می توانم تو را درمان کنم ..."

«عشق»پاسخ داد:"تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری کنی ،راهنمای من شو!"واز آن روز است که «عشق »کور است و«دیوانگی»همواره در کنار او!؟

و آری،امام علی (علیه السلام )می فرمایند:«حب شیء یعمی ویصم،دوست داشتن چیزی انسان را کور وکر می کند»

وبدانیم دکتر علی شریعتی می گوید:"عشق یعنی کوچک کردن دنیا به اندازه یک نفر و بزرگ کردن یک

نفر به اندازه دنیا " 

                                                                    

 

 

مجنون باشیم

اما بعد...

قرآن حکیم را که باز میکنم دعای شروع قرآن را که میخوانم واز خداوند می خواهم که به حق قران زبانم را زینت دهد(1) تا آنچنان که باید حقش را ادا کنم .

اولین آیه که مرا مخاطب خود میکند این آیه است:

"يَأَيهَُّا النَّاسُ اعْبُدُواْ رَبَّكُمُ الَّذِى خَلَقَكُمْ وَ الَّذِينَ مِن قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ"*

"الَّذِى جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ فِرَاشًا وَ السَّمَاءَ بِنَاءً وَ أَنزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرَاتِ رِزْقًا لَّكُمْ  فَلَا تجَْعَلُواْ لِلَّهِ أَندَادًا وَ أَنتُمْ تَعْلَمُونَ"(2)*

اى مردم، پروردگارتان را كه شما و پيشينيانتان را بيافريده است بپرستيد. باشد كه پرهيزگار شويد. *

آن خداوندى كه زمين را چون فراشى بگسترد، و آسمان را چون بنايى بيفراشت، و از آسمان آبى فرستاد، و بدان آب براى روزى شما از زمين هر گونه ثمره‏اى برويانيد، و خود مى‏دانيد كه نبايد براى خدا همتايانى قرار دهيد. *

وجالب این است که در اولین آیه مرا با خطاب عام می خواند ای مردم نه ای مومنین پس چه مومن باشی وچه کافر خداوند با تو حرف می زند به تواهمیت میدهد وهدایتت میکند (3)ونکته دیگر اینکه اولین اصل دین را به تو آموزش میدهد" توحید"(4) که اورا بپرستی وپیش از سوال پاسخت را میدهد که چون او آفریدگار توست واگر این کار را بکنی شاید که به ذره ای از تقوا وایمان دست یابی" لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ"پس به قول حافظ (5)اولین قدم آن است که لیلی ات اوباشد واین اولین پله نردبام ایمان است.

اگر خدا بخواهد ادامه دارد...

       --------------------------------------------------------------------------------------------------              

1-اللهم زین به لسانی(دعای شروع قران)

2-سوره مبارکه بقره /آیه های 22-21

3-تفسير نور، ج‏1، ص: 68-69

4-اصول دین اسلام 3تاست1-توحید2-نبوت3- معاد که درمذهب شیع دو اصل عدل وامامت نیز برآنها افزوده شده است .

5-در ره منزل لیلی که خطر هاست در آن                              شرط اول قدم آن است که مجنون باشی

 

                                                          

داستان های کوتاه

سوءظن

هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده.
شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.
متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند.
آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود.
اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد.
زنش آن را جابه جا کرده بود.
مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند.»

امام علی(علیه السلام) به مالک اشتر

ای مالک!
اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی، فردا به آن چشم نگاهش مکنشاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی

http://www.niloufarane.com

رازداری

«‌ بازرگاني در معامله اي  هزار دينار خسارت ديد ،‌ از پسر خود  خواست تا در اين باره به كسي چيزي نگويد !
 پسر بازرگان دليل اين كار را از پدر پرسيد . پدر گفت :  چون در آن صورت گرفتاري ما دو چندان مي شود :
يكي خسارتي است كه ديده ايم و ديگري سرزنشي كه به ما خواهند كرد !
دراين باره گفته اند : غم و اندوه خود را با دشمنان خود نگوكه باعث شادي وخوشحالي آنان مي شود !»

از گلستان سعدي شيرين سخن

http://dastanedini.blogfa.com

چگونه سکوت قفل را گشود؟ 

پادشاهی میخواست نخست وزیرش را انتخاب کند. چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند. آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت: «در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی که آن جدول را حل نکنید نخواهید توانست قفل را باز کنید. اگر بتوانید مسئله را حل کنید میتوانید در را باز کنید و بیرون بیایید»
پادشاه بیرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به کار کردند. اعدادی روی قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به کار کردند. نفر چهارم فقط در گوشه‌ای نشسته بود. آن سه نفر فکر کردند که او دیوانه است. او با چشمان بسته در گوشه‌ای نشسته بود و کاری نمی‌کرد.

پس از مدتی او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد، باز شد و بیرون رفت! و آن سه تن پیوسته مشغول کار بودند. آنان حتی ندیدند که چه اتفاقی افتاد! که نفر چهارم از اتاق بیرون رفته.

وقتی پادشاه با این شخص به اتاق بازگشت، گفت: «کار را بس کنید. آزمون پایان یافته. من نخست وزیرم را انتخاب کردم». آنان نتوانستند باور کنند و پرسیدند: «چه اتفاقی افتاد؟ او کاری نمی‌کرد، او فقط در گوشه‌ای نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل کند؟»

مرد گفت:

«مسئله‌ای در کار نبود. من فقط نشستم و نخستین سؤال و نکته اساسی این بود که آیا قفل بسته شده بود یا نه؟ لحظه‌ای که این احساس را کردم فقط در سکوت مراقبه کردم. کاملأ ساکت شدم و به خودم گفتم که از کجا شروع کنم؟ نخستین چیزی که هر انسان هوشمندی خواهد پرسید این است که آیا واقعأ مسأله‌ای وجود دارد، چگونه می‌توان آن را حل کرد؟ اگر سعی کنی آن را حل کنی تا بی نهایت به قهقرا خواهی رفت؛ هرگز از آن بیرون نخواهی رفت. پس من فقط رفتم که ببینم آیا در، واقعأ قفل است یا نه و دیدم قفل باز است»

پادشاه گفت: «آری، راز در همین بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم که یکی از شما پرسش واقعی را بپرسد و شما شروع به حل آن کردید؛ در همین جا نکته را از دست دادید. اگر تمام عمرتان هم روی آن کار می‌کردید نمی توانستید آن را حل کنید. این مرد، می‌داند که چگونه در یک موقعیت هشیار باشد. پرسش درست را او مطرح کرد»

 http://janan.eu

داستان امربه معروف

موشی در خانه صاحب مزرعه تله موش دید !

به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد .

همه گفتند : تله موش مشکل توست به ما ریطی ندارد !

ماری در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزید !

از مرغ برایش سوپ درست کردند !

گوسفند را برای عبادت کننده گان سربریدند !

گاو را برای مراسم ترحیم کشتند !

و در این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه میکرد و به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکر می کرد !!!

http://www.aflakshop.ir

عبارات زیر، هوشمندی و زیرکی عارف کامل حضرت آیت الله العظمی شاه آبادی ( استاد امام ره) در یافتن راه درست و موثر برای اجرای نهی از منکر را، به نمایش می گذارد. بسیار جالب و خواندنی است:
 
«در نزدیکی منزل ایشان در خیابان امیرکبیر، دکتری بود به نام ایوب که برای دخترانش معلم موسیقی آورده بود و صدای موسیقی بلند بود، به گونه‏ای که از صدای آن همسایه‏ها ناراحت بودند. ایشان برای دکتر پیغام فرستاد و از او خواست که از این کار دست بردارد، اما دکتر جواب داده بود که من این کار را ترک نمی‏کنم و شما هر اقدامی که می‏خواهید بکنید.
مرحوم شاه‏آبادی تا روز جمعه صبر کردند و آنگاه در جلسه روز جمعه که در مسجد شاه سابق تشکیل شده بود، به مردم گفتند خوب است از این به بعد هر کس از این خیابان عبور می‏کند چون به مطب دکتر رسید، داخل مطب شده و سلام کند و آنگاه با خوشرویی از او بخواهد که آن عمل خلاف را ترک کند. از آن پس هر کس از جلوی مطب عبور می‏کرد برای انجام وظیفه شرعی خود، داخل مطب می‏شد و سلام کرده و موضوع را با زبان خوش در میان می‏گذاشت و خارج می‏شد.
چند روز به این منوال گذشت و دکتر هر روز با صدها مراجعه کننده مواجه می‏شد که همگی یک مطلب را به او تذکر می‏دادند. وی دید اگر بخواهد به لجاجت خود ادامه دهد نه تنها باید مطب خود را تعطیل کند بلکه مجبور است از آن خیابان هم کوچ کند. از این رو دست از ایجاد مزاحمت برداشته، جلسه آموزش موسیقی دخترانش را تعطیل کرد. آیت‏الله شاه‏آبادی در یکی از روزها که به طرف مسجد می‏رفت دکتر ایوب را دید که به طرف او می‏آید، وقتی دکتر نزدیک شد، از شدت خنده نمی‏توانست سلام کند و بالاخره پس از احوالپرسی گفت: آقای شاه‏آیادی با قدرت ملت کار را تمام کردی. و من گمان می‏کردم که شما به مراجع قانونی و محاکم قضایی مراجعه می‏کنید؛ در این صورت، من به سادگی می‏توانستم جواب آنها را بدهم و هرگز درباره این روش مردمی نیاندیشیده بودم.»۱
 
گروه دین و اندیشه – مهدی سیف جمالی

پی نوشت:
۱- عارف کامل، ص ۴۵

http://www.filmshahr.com

ملاقات دختر مسیحی تازه مسلمان

در کتاب داستانهای حج می نویسد: به نقل از داستانها و پندها:
دانشجویی مسلمان و ایرانی در آمریکا تحصیل می کرد . حسن اخلاق و برخورد اسلامی او موجب شد که یکی از دختران مسیحی آمریکا یی به او محبت خاصی پیدا کرد در حدی که پیشنهاد ازدواج با او نمود .
دانشجو به او گفت : اسلام اجازه نمی دهد که من مسلمان با تو که مسیحی هستی ازدواج کنم ، مگر اینکه مسلمان شوی ، دانشجوبه دنبال این سخن کتابهای اسلامی را در اختیار او گذاشت ، او در این باره تحقیقات و مطالعات فراوانی کرد و به حقانیت اسلام پی برد و مسلمان شد و با آن دانشجو ازدواج کرد.
سفری پیش آمد و این زن و شوهر به ایران آمدند، زمانی بود که حرف از حج در میان بود، شوهر به همسرش گفت: 
ما در اسلام کنگره عظیمی به نام حج داریم، خوبست اسم نویسی کنیم و در حج امسال شرکت نماییم.
همسر موافقت کرد و آن سال به حج رفتند، در مراسم حج روز شلوغ عید قربان زن در سرزمین منا گم شد، هرچه تلاش کرد و دنبال شوهر گشت تا اینکه به یادش آمد در مکه کنار کعبه شوهرش می گفت: 
ما امام زمان علیه السلام داریم که زنده است و پنهان است.
توسل به امام زمان علیه السلام جست و عرض کرد: ای امام بزرگوار و پناه بی پناهان، مرا به همسرم برسان.
هنوز سخنش تمام نشده بود که دید شخصی به شکل و قیافه عربی، نزد او آمد و به او 
گفت: چرا غمگین هستی ؟
او جریان را عرض کرد.
آن شخص به او گفت: ناراحت مباش با من بیا شوهرت همین جا است او را چند قدم با خود برد ناگهان او شوهرش را دید و اشک شوق ریخت ولی دیگر آن عرب را ندیدند.
آن بانو جریان را از آغاز تا انجام شرح داد. معلوم شد حضرت ولی عصر علیه السلام اورا به شوهرش رسانده است.   

http://www.rasekhoon.net

امضای خدا

اما بعد...

دلت راخانه مـا كن،مصـفـا كردنش بـا من                    به مادردل افـشاكن،مداواكـردنش بامن

اگرگـم كرده اي اي دل،كليـداستجابت را                     بيايك لحظه باماباش،پيداكردنش بامن

                              بيفشان قطره ي اشكي،كه من هستم خريدارش                        

                                       بياورقطره ي اخلاص،درياكردنش بامن

اگردرهابه رويت بسته شد،دل برمكـن بازآ                 در اين خانه  دق البـاب كـن،واكـردنش با من

به من گو حاجت خود را،اجابت ميكنم آني               طلب كن آنچه ميخواهي،مهياكردنش با من

بيا قبل ازوقوع مرگ ،روشن كن حسابت را               بياور نيك و بد را،جمع و منها كردنش  با من

چو خوردي روزي امروز ما را،شكرنعمت كن               غم فردا مخور ، تامين  فردا كردنش   بامـن

به قـرآن آيهءرحمت فراوان است،اي انسان               بخوان اين آيه را،تفسير و معناكردنش بامـن

                               اگر عمري گنه كردي،مشو نوميد از رحمـت                  

                               تــو نام توبه را بنويس،امضاءكردنش با من

 

دلم...

اما بعد...

امروز تونستم وقت پیدا کنم بیام یه سری به وبلاگم بزنم اما تنها چیزی که به ذهنم رسید که بنویسم این است

حافظ میگه:

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا                                 به خال هندواش بندم سمرقندوبخارارا

امیرنظام گروسی میگه:

اگرآن کرد گروسی بدست آرد دل مارا                                بدوبخشم سر وجان و تن  و پا را

جوانمردی بدان باشدکه ملک خویشتن بخشی                  نه چون حافظ که میبخشدسمرقندوبخارارا

آقای انوشه میگه:

اگرآن مه رخ تهران بدست آرد دل مارا                                به لبخندترش بخشم تمام روح ومعنارا

سروجان وتن وپارابه خاک گور میبخشند                           نه برآن مه لقای ماکه شورافکنده دنیارا 

من این شعرهارو نوشتم چون احساس میکنم که همه آن معشوق های این اشعار یکیست واون ا...است

همان که شورافکنده دنیارا همان که سروجان وتن وپارادرراه اوباید دادواوکسی است که مه رخ جهانیان است بله او...خدای(جل جلاه)است.

عروج من

بسم الله الرحمن الرحیم

اما بعد...

معراج ،عروج،صعود...واژه هایی که هر گاه به آنها می اندیشم «قاب قوسین او ادنی»(1)در ذهنم نقش می بندد.قوس صعودی ونزولی(2) ،حرکت جوهری(3) ،هیچ کدام مرا با معنای این واژه ها آشنا نکرد ودوباره تنها کلام اوست که می تواند مرا آرام کند (4)وقتی معنای تمام اصطلاحات فلسفی در سوره ی «تین» برایم آشکار می شود،پس من می خوانم وآگاه می شوم...

بسم الله الرحمن الرحیم

«والتین والزیتون* وطور سینین* وهذا البلد الامین* لقد خلقنا الانسان فی احسن التقویم*»(5)

به این آیه که می رسم ،کمی مکث می کنم ،من در بالای قوسم ،درعقل اول(6) ایستاده ام در«قاب قوسین او ادنی »وکجاست کسی که بداندچه لذتی دارد نگریستن به واجب الوجودی(7)که همه ی وجودم ازاوست؛چه حسی دارد عقل اول بودن وماندن،اما این ماندن تا زمانی محقق است که نخواهی از «قوسین»رد شوی وانقلاب ذات(8) دهی و واجب باشی ،که اگر خواستی واجب باشی ،بخواهی که او شوی آن گاه است که«ثم رددناه اسفل السافلین»(9) پایین می آیی ،در لحظه ای...

در لحظه ای،در آن گاه که خواستم اوشوم وشاید بهتراست بگویم خواستم که خودم نباشم،هبوط کردم،از ده عقل وکسی چه می داند که چند عقل بود ؛شاید به قول شیخ اشراق دویست تا بوده است (10)،اما هرچه بود دیگر«احسن التقویم»بودن در بالاست ومن در پایین ...

باید بسیار سفر کنم، از پله های زیادی بالا روم تا دوباره به پشت بام خداوند (سبحان)برسم، به آنجا که عالم اسماءاست(11) ومن عالم اسماءولاهوت(12) را نمی خواهم ،بلکه می خواهم از نزدیک از حد مرزی «قوسین»به او بنگرم وحس اینکه همانم که مرا در آغاز، آن آفرید.

سنگین شده ام بالا رفتن سخت شده است دیگر آن حس سبکی وعاری بودن از هر قیدی را ندارم(13) ؛در ناسوت(14) زیستن این چیزها را هم دارد .دوست دارم این ماده وصورت(15) را کنار بگذارم تا راحت تر بالاروم، یا بهتر است بگویم برگردم چرا که معاد یعنی بازگشت البته هنوز تا بالفعل(16) شدن بسیار راه خواهد بود تا عاری از هر چه غیر از اواز شدن .ولی من امیدوارم چون خود او گفته است:«الا الذین آمنوا واعملوا الصالحات فلهم اجر غیر ممنون»(17)پس باید اصلاح شوم باید« بودنم» را با «شدن» عوض کنم .

آن وقت ها بودن را داشتم« بالفعل» واکنون «بالقوه» وباید از پله های« شدن» به «بودن» رسید .

باید شعر بابا طاهر را به خود گوشزد کنم تا بتوانم به بودن نزدیک شوم

اگر دل از علایق  کنده   باشی            به دنیا بار خود افکنده باشی

زلیخای جهان کوتاه دست است            اگر پیراهن خود کنده باشی

ومن لباس مادیت را به تن کرده ام،باید برهنه شوم، برهنه ...

قدم زدن در ناسوت ولاهوتی بودن سخت است وبرای همین است که خداوند(سبحان)مرگ را آفرید که «اگر مرگ نبود دست ما درپی چیزی می گشت»(18)تا از این لباس رها شود.ومن اینک رهایم اما هنوز تا«احسن تقویم»بودن بسیار «شدن»مانده است، با اینکه دیگر انس ناسوت با من نیست اما هنوزخالص نشده ام،آری،باید رهاتر شد؛ هنوز «صورت»، یادگار دیار ملک(19) را با خود دارم که چگونه می شود از آب بگذری وپایت تر نشود.

هرچند لطیف(20)اما وجود خود را حس می کنم ،می دانم،هنوزبه همان شکلم ،به همان صورت که در جهان ماده با دیگران می زیستم (21) هر چند دیگر زمان و مکان معنا ندارد اما دهر(22) جای آن را گرفته است.باید حرکت کرد ،باید به سوی بالا حرکت کرد ...  

          انگار تمام این لحظات برایم آشناست ،خالص شدن ونزدیک شدن به حس نامرئی وعاری شدن از این ابعاد ومقدار(23)؛آری، به خاطر می  آورم آن زمان که نزول کردم از این مراحل گذشتم،(24)که اگر از این مراحل نمی گذشتم ونا گاه به ناسوت قدم می گذاردم چگونه می توانستم عقل اول ومجرد بودن را بی مقدمه با مادی بودن عوض کنم.(25)

هنوز مانده تا پا گذاردن به جهان مجرد وآن گاه کاش حق با شیخ اشراق نباشد که من طاقت 200 منزل تا مقصد را ندارم.

مراتب را که پشت سر می گذارم ،احساسم کم رنگ تر می شود شاید موتی دیگر لازم است،مرگی که صورت را در پشت آن بگذارم وپا به عالم عقول(26) بگذارم؛از حضرت لاهوت رخت بربندم (27)وبه عالم امر(28)رهسپار شوم واینک ده عقل مانده است تا حقیقت محمدی(صلی الله علیه وآله)(29)تا عقل اول تا تعین اول(30)ومن می دانم که همانگونه که نزول از آنها لحظه ای بیشتر بر من نگذشت صعود از آن ها هم لحظه ای بیشتر بر من نخواهد گذشت ومن اسماء الهی را می گذرانم واسم «جلال» در میان آنها عالم دیگریست(31)عالمی که بعد از آن «فلهم اجر غیر ممنون»را در آغوش خواهم کشید.

ودیگر نگران نخواهم بود وسوره به پایانش نزدیک می شود ومن خطاب «وما یکذبک بعد بالدین»(32)را،مخاطب نشدم ودر جواب «الیس الله باحم الحاکمین»(33)دوباره در عقل اول، در بودن ایستاده ام ومی گویم :«آری».

پی نوشت

1-سوره ی نجم ،آیه(9)«با او به قدر دو کمان یا نزدیکتر از آن شد»

2- قوس صعودی در مقابل قوس نزول قرار دارد. منظور از قوس نزول همان خلق و پیدایش موجودات است. قوس صعود سیر تکاملی موجودات به سوی خداوندست. یعنی همان جایی که از آن آمده اند.

3-حرکت جوهریه ،در واقع نوشدن دمادم وجود جوهر است. رک محمدتقی،مصباح یزدی،آموزش فلسفه تهران،چاپ هفتم،پاییز1386،ج2،ص256

4-سوره ی رعد،آیه (28)،«...الا بذکر الله تطمئن القلوب »«که تنها یاد خدا(سبحان) آرام بخش دلهاست»

5-سوره تین،آیات (4-1)«قسم به تین وزیتون *وقسم به طور سینا*وقسم به این شهرامن وامان*که ما انسان را در نیکو ترین صورت(در مراتب وجود)بیافریدیم »

6- عرفا برابر اصطلاح فلاسفه وحکما ،نخستین صادر را «عقل اول»می نامند،واین همان «روح محمدی»(صلی الله علیه وآله)است واین عقل اول وحقیقت محمدی (صلی الله علیه وآله)نخستین تنزل حق به صورت امکانی و وجود خلقی بوده واسطه ی فیض موجودات دیگر است وهمه ی کمالات مراتب پاین تر از خویش را به نحو اتم واکمل داراست.وفرموده ینبی اکرم(صلی الله علیه وآله)است که «اول ما خلق الله نوری »ناظر به همین معنی است ودر روایت دیگر آمده است "«اول ما خلق الله العقل»ولذا هیچ موجودی از حیطه وسلطه ی وجودی انسان کتمل ختمی محمدی (صلی الله علیه وآله)است خارج نمی باشد.سایت تبیان

7-موجودات به حسب وجود شان در عالم به دو دسته تقسیم می شونداول واجب الوجود که خود علت العلل است وعلت نمی خواهد ودیگری ممکن الوجود که معلول هستند ونیاز به علت دارند که همان واجب الوجود است که ما او را خداوند (سبحان )می نامیم.

8-همانطور که دربالا توضیح داده شد موجودات یا ممکن الوجودند یا واجب الوجود که ذات ممکنات ممکن بودن است وواجب الوجودذاتش واجب وبر اساس قوانین فلسفی محال است که ذات یک شی تبدیل شود وبه اصطلاح در ذات شیء انقلاب رخ دهد . واز آنجا که انسان موجودی ممکن است محال است از عقل اول بودن بالاتر رود به مقام واجب الوجودی دست یابد .رک محمدحسین،آخوندی،شرح وتوضیح بدایه الحکمه،قم،نشرح هاجر،چاپ سوم ،بهار 1387،ص78و rss.nahad.ir

9- سوره تین،آیه (5)«به اسفل سافلین برگرداندیم»

10- عقول که به نظر حکمای مشا ،تعداد آنها ده تاست وبه نظر شیخ الرئیس هیچ ضرورتی ندارد که در عدد ده ،محدود شوند،بلکه ممکن است بیشتر باشند وشمار آنها بر ما معلوم نیست.شیخ اشراق هم تصریح کرده است که عدد آنها از ده،بیست ،صدو دویست بیشتر است.رک احمد،بهشتی،تجرید(شرح نمط هفتم از کتاب «الاشارات والتنبیهات»شیخ الرئیس)،قم،بوستان کتاب،چاپ اول 1385،ص39-37

 

11- رک غلام حسین ،مصاحب، دائرة المعارف فارسی،تهران،امیر کبیر،چاپ دوم1380،بخش اول ج 2، ص 1653و محمد،طباطبايى، رسائل توحيدى،تهران، ترجمه و تحقيق على شيروانى،انتشارات الزهرا،چاپ اول 1370،ص 143و علی اکبر،دهخدا،تهران،انتشارات دانشگاه تهران ،چاپ دوم،جلد چهارم 1377،ص15669

12-همان

13-انسان به علت نزول دارای ماده وصورت شده است که عروج وبازگشت او به عالم مجردات را برایش سخت می کند واین است فلسفه ی مرگ که باعث رهایی انسان از ماده وجسم است.

14- عالم جسم و جسمانيات و يا نظام مادى است كه عالم «شهادت» و «ناسوت» نيز ناميده مى‏شود و آخرين عالم از عوالم وجود و هستى است و نشأت گرفته از عالم مثال و مترتب بر آن است- ر. ك: محمد، شجاعى، معاد يا بازگشت به سوى خدا،شرکت سهامی انتشار،چاپ اول1362، ج 1، ص  218،

15-منظور ازماده همان جسم است ومنظور از صورت شکل وقوام شئء به هیئت خاصی که آن را از دیگر اجسام جدا می کند می باشد .رک محمدتقی،مصباح یزدی،آموزش فلسفه تهران،چاپ هفتم،پاییز1386،ج2،ص184

16-موجودات از نظر خلقت دو دسته اند دفعی الصدور که بالفعل هم نامیده میشوند که کمالشان همان است که در آن آفریده شده اند ودر مقابل آنها موجودات مادی (انسانها)که قادرند کمال یابند وبالقوه اند قابلیت کمال وتجرد را دارند. رک محمدتقی،مصباح یزدی،آموزش فلسفه تهران،چاپ هفتم،پاییز1386،ج2،ص256 

17- سوره تین،آیه (6)«مگر آنان که ایمان آورده ونیکوکار شدند که به آنها پاداش دائمی(بهشت ابد)عطا کنیم »

18-سهراب،سپهری،هشت کتاب،صدای پای آب

19-ملک  همان عالم شهادت یا مادی یا ناسوت است .

20- www.icari.ir

21-- رک.حسن زاده آملی،دو رساله ی مثل ومثال،تهران،طوبی،1382،ص32-31

22- رک عبدالرزاق، بهائی لاهیجی،رساله نوریه در عالم مثال ،تهران،دفترمطالعات دینی هنرسازمان تبلیغات اسلامی،چاپ دوم،تابستان 1373،ص11-9

23-دهری بودن مجردات ونیز عالم برزخ آن است که از هرگونه انفعال وتغییرات تدریجی از قوه به فعل خارج اند ،ولی در عین حال گونه ای تعین دارند که از محدودیت وجودی آنها ناشی می شود . rss.nahad.ir

24- رک حبیب الله،دانش شهرکی،عقل از نظر قرآن وحکمت متعالیه،قم،بوستان کتاب،چاپ اول1387،ص178

25-علما وفلاسفه مشاء عالم مثال را قبول ندارد .اما شیخ اشراق با دلایل مختلف مثل امکان اشرف وجود این عالن را ثابت میکند. رک-یحیی یثربی ،عرفان نظری ،قم،مرکز انتشارات  دفتر تبلیغات اسلامی ،چاپ اول ،پاییز 1372 ،ص352

26- عالم عقل عالم اله است که صور علمیه همه اشیاء عین ذات است ومعقولات که عبارت از مثل است همان صور علمیه است .که منظور عوالم مجرد است که بعداز عالم مثال قرار دارد. رک.حسن زاده آملی،دو رساله ی مثل ومثال،تهران،طوبی،ص32-31،1382

27-  حضرت لاهوت یا عالم اسماءوصفات الهی یا عالم مثال است .نفوس جزئیه منطبعه را چون مجرد از نفس ناطقه اعتبار کنی ،آن را عالم مثال گویند که درآن عالم برای هر یک از موجودات مجرده وغیر مجرده مثالی هست که حواس باطن ادراک آن توان کرد وکشف ارباب کشوف درین عالم است. ر ک خواجه محمد پارسا،شرح فصوص الحکم،تهران،مرکز دانشگاهی،چاپ اول 1366 ،ص چهل ودو، - محمد،طباطبايى، رسائل توحيدى،تهران، ترجمه و تحقيق على شيروانى،انتشارات الزهرا،چاپ اول 1370،ص 143- 141

28- حضرت لوح المحفوظی که نفس ناطقه وعالم امر است وعالم اورا عالم ملکوت خوانند.این نفس ناطقه به اعتبار تدراک کلیات وتجرد ،عقل است ،وبه اعتبار ادراک جزئیات وتعلق به اجرام سماوی ،نفس است واین عالم را عالم ملکوت خوانند.ر ک خواجه محمد پارسا،شرح فصوص الحکم،تهران،مرکز دانشگاهی،چاپ اول 1366 ،ص چهل ودو

29-حقیقت محمدیه (صلی الله علیه واله)یا عقل اول یا روح اعظم.

30-در اصطلاحات فلسفی به عقل اول تعین اول نیز گفته می شودرک-یحیی یثربی ،عرفان نظری ،قم،مرکز انتشارات  دفتر تبلیغات اسلامی ،چاپ اول ،پاییز 1372 ،ص332

31- رک محسن،ادیب بهردز،قم،سازمان تبلیغات اسلامی ،چاپ اول،تابستان1374،ص60

32- سوره ی ،تین آیه (7)«پس چه تورا بر آن داشت که دین حق وروز جزا را تکذیب کنی؟»

33-سوره ی تین، آیه(8)«آیا خدا (سبحان)مقتدرترین وعادلترین حکمفرمایان عالم نیست؟»

  

نخستین آفریده خداوند متعال چیست؟

نخستین موجود به وجود خارجی ،آن هیولای کلی است که به نام «نفس الرحمن»معروف است،واین همان صورت عقلی است که صورت نفس کلی از آن انشعاب می یابد  ومراحل بعدی عالم وجود یکی پس از دیگری ازاین مبدء،منشعب می گردند تا پایان قوس نزولی که انسان است،وسپس این انسان در قوس صعودی ، مراتب وجودی را پیموده ،به مبدا خویش واصل می گردد.

عرفا برابر اصطلاح فلاسفه وحکما ،نخستین صادر را «عقل اول»می نامند،واین همان «روح محمدی»(صلی الله علیه وآله)است واین عقل اول وحقیقت محمدی (صلی الله علیه وآله)نخستین تنزل حق به صورت امکانی و وجود خلقی بوده واسطه ی فیض موجودات دیگر است وهمه ی کمالات مراتب پاین تر از خویش را به نحو اتم واکمل داراست.وفرموده ینبی اکرم(صلی الله علیه وآله)است که «اول ما خلق الله نوری »ناظر به همین معنی است ودر روایت دیگر آمده است "«اول ما خلق الله العقل»ولذا هیچ موجودی از حیطه وسلطه ی وجودی انسان کتمل ختمی محمدی (صلی الله علیه وآله)است خارج نمی باشد.

واما علما واهل ظاهر در مورد نخستین چیزی که خدا آفریده ،اختلاف دارند .این نخستین آفریده را گاهی عقل می نامند وگاهی قلم،گروهی نور می گویند وگروهی دره بیضاء وامثال آن.اما اکثر حکماءآن را عقل می نامند ونظر آنان با نظر اهل تحقیق جز در تعبیر وتاویل فرق ندارند ومحققان،حقیقت اول براساس اعتبارات مختلف با نام های گوناگون ،الوهیت ،انسان کبیر،آدم ،روح القدس،روح اعظم،نور،حقیقت حقایق،جوهر،هباءوغیره.

این حقیقت کلی متعین به تعین اول در واقع اسم ورسم وصفتی ندارد وناام های مختلف،به لحاظ اعتبارات گوناگون آن است .مثلا آن را عقل می نامند ،چون ذات خود وذات خالق خود وذات دیگران را تعقل می کند ..آن را از آن جهت روح القدس می نامند که وسیله ی حیات ساری در تمام موجودات است.از آن جهت آن را روح اعظم می نامند که بزرگترین روح قدسی است .از آن جهت آن را نور می نامند که به ذات خود آشکار است وسبب آشکار شدن دیگرانواز آن جهت آن را حقیقت حقایق نامند که همه یحقایق از اول تا آخر به آن بر می گردد.از آن جهت آن را جوهر می نامند که بقایش به ذات خود وبقاءوپایداری  موجودات دیگر با اوست .از آن جهت آنرا ذهبا می نامند که ماده واصل هر چیز است .(1)

واما عقل یا نور محمی در زبان اهل ذوق به انسان کامل ،نفس ناطقه،روح اعظم،عقل کلی،عقل اول،آدم،والد کبیر،روح محمدی ،نور محمدی معبر است.(2)

پی نوشت

1-یحیی یثربی ،عرفان نظری ،قم،مرکز انتشارات  دفتر تبلیغات اسلامی ،چاپ اول ،پاییز 1372 ،ص332-330

2- ر ک خواجه محمد پارسا،شرح فصوص الحکم،تهران،مرکز دانشگاهی،چاپ اول 1366 ،ص سی وهفت

غروب

می خواهم قلک خاطراتم را باتو پر کنم ،قلکی پراز ثانیه های باتو بودن،پرا زالتهاب دلشوره های نیامدنت ،پر از اشکهای انتظازت ،پر از بی قراری های دیدارت .می دانی می خواهم فقط برای تو باشم ،فقط برای تو زندگی کنم وبرای تو بمیرم .

نمی دانم، چرا دوباره ملتهبم !؟

شاید دوباره زمان آمدنت نزدیک شده است...

ومن دوباره به غروب هفتمین پگاه خیره می مانم وقلکم دوباره صدای گریه هایم را در خود حفظ می کند تا روزی برای تو بشکند وگواهی دهد که روزی برای تو شکسته ام.

تو خواهی آمد ...ایمان دارم ...با تمام وجود می خواهم که بیایی...

بوسه ی خدا

ای واژه ی بی معنی، رویای بی تعبیر

آغازترین پایان ،آزادترین تقدیر

از قلب تو می روید نبض غزلی تازه

پنهان شده ای در من ،گمنام پر آوازه

تو سایه ی خورشیدی ،تو بوسه ای در بحران

تو دلهر ه ای آرام ،مهتاب تر از باران

آرامش طوفانی ،می سازی ومی رانم

رسوایی رازآلود ،می پوشی و عریانم

من حادثه بر دوشم ،من عشق نمی دانم

در هیچ تمام کن،تا زنده شود جانم

 ای واژه ی بی معنی رویای بی تعبیر

آغازترین پایان ،آزادترین تقدیر

من را تو به خود خواندی ،معشوقه ی ناخوانده

دل را به ازل بسپار ،یک دم به ابد مانده

تا حالا کسی رو بوس کردید؟

مطمئنم که کردید ،اما یه سوال تاحالا خدای متعال رو هم بوس کردید !!!

می دونستم که تعجب می کنید .ولی من تا حالا خدارو بوس کردم !!حتما می پرسید چه طوری ؟

خیلی ساده است تو روایتی ا ومده دست کسی که در راه خدا ی سبحان به او انفاق می کنیم به منزله ی دست خداست ومن هم سعی می کنم به این هوا هم که شده زیاد انفاق کنم تا بیشتر بتونم  بر دست خداوند متعال بوسه بزنم ودست در دست خدا بذارم.

شما هم امتحان کنید حس قشنگیه... 

مهمونی

نردبوم داشتن آدم رو وسوسه می کنه که ازش بالا  بره، پاین بیاد وحتی به دیگران هم پیشنهاد کنه که از مسیرش رفت وآمد کنن .

اما راستی این نردبوم از کجا اومده یا بهتره بگم چه کسی ا و ن رو برای ما قرار داده ؟

خوب در یک جواب ساده می شه گفت که اونی که دوست داشته با ما ارتباط داشته باشه واولین بار هم خودش اینکار رو کرده و به سراغ ما اومده !

آره ،خدای (جل جلاله) هر روز 5 مرتبه نه تنها به مهمونی ما میاد وبا ما با سوره های تو نماز صحبت می کنه بلکه می ذاره ما هم به این بهونه با اون (جل جلاله)حرف بزنیم وخواسته هامون رو ازش بخوایم وهم ما رو با دوستای دیگش هم آشنا کنه آخه امام صادق (علیه السلام)می فرمایند:

«در هر شبانه روز،پنج بار نگاه مسلمین جهان (در کعبه )به هم می رسد وگویا تمام مسلمانان جهان ،شبانه روزی پنج مرتبه در چشمان یکدیگر می نگرند »

خوب همه اینا درست که ما با خدا(جل جلاله)حرف می زنیم وخدا(جل جلاله)هم با ما! اما کسی که می خواد با یک نفر دائم در ارتباط باشه و وقتش رو باهاش بگذرونه باید بشناسش ،یعنی من که اینجوریم ،حداقل می خوام بدونم کیه که قراره برم خونش مهمونی وبیادخونم مهمونی ؟!واین همون کلامه حضرت محمد(صلی الله علیه وآله )است که«آغاز عبادت خداوند سبحان معرفت اوست»

پس باید خدا(جل جلاله)رو شناخت چون غیر از این زیاد حرف زدن باهاش کیف نمی ده ویا بهتره بگم به درد نمی خوره.

آخه ،ممکنه حرفی بزنم که اون(جل جلاله)ناراحت بشه ویا دوست نداشته باشه .

پس برای خوب عبادت کردن ،خوب زندگی کردن ،بهتره خدا(جل جلاله)رو بشناسیم .اما چه شکلی می شه خداوند(جل جلاله) رو که خالقمه بشناسم !خدایی که خالق همه ی جهانه ،اون خیلی بزرگه !من چه شکلی می تونم اونو بشناسم .بهتر نیست بی خیالش شم و همین جوری عبادتش کنم مگه چی می شه ؟

می دونی فکر کنم که یه چیزایی میشه و اون اینه که نمی تونم خوب زندگی کنم آخه به قول احسان خواجه امیری "همه دنیا بخوادوتو(جل جلاله)بگی نه  نخوادو تو(جل جلاله)بگی آره تمومه ،همین که اول وآخر تو(جل جلاله) هستی به محتاج تو(جل جلاله) محتاجی حرومه"پس باید خیلی حواش رو داشت.

اگه اینطوریه باید یه راهی باشه که بشه از این نردبوم بالا رفت ومطمئن بود که نمی یفتیم واون همین حدیث که راه راحتی رو بهمون نشون می ده :«من عرف نفسه فقد عرف ربه،کسی که خود را شناخت به تحقیق که خدای متعال را شناخته است»

یعنی اگه خودم رو بشناسم خدای متعال رو هم شناختم ومطمئنا شناخت خودم خیلی راحت تر از شناخت خالقمه...                                                                                                  یا علی ...

آسمان

بسم الله الرحمن الرحیم

اما بعد ...

خداوند در همه جا است اما در مخیله آدمها خدا در آسمان است .   " ابن سینا "

به آسمان وخدای آسمان فکر کنید تا بتوانید به زمینی ها زندگی کنید .  "یوهان برامس "

تا خودت را نشاخته ای نه زمین را می توانی بشناسی ونه آسمان را .  "فرانسوا رابله"

 وفصل الخطاب:

امام علی (علیه اسلام)می فرمایند :"من عرف نفسه فقد عرف ربه"