داستان های کوتاه
سوءظن
هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده.
شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت.
متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند.
آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود.
اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد.
زنش آن را جابه جا کرده بود.
مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود حرف می زند و رفتار می کند.»
امام علی(علیه السلام) به مالک اشتر
ای مالک!
اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی، فردا به آن چشم نگاهش مکنشاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی
رازداری
« بازرگاني در معامله اي هزار دينار خسارت ديد ، از پسر خود خواست تا در اين باره به كسي چيزي نگويد !
پسر بازرگان دليل اين كار را از پدر پرسيد . پدر گفت : چون در آن صورت گرفتاري ما دو چندان مي شود :
يكي خسارتي است كه ديده ايم و ديگري سرزنشي كه به ما خواهند كرد !
دراين باره گفته اند : غم و اندوه خود را با دشمنان خود نگوكه باعث شادي وخوشحالي آنان مي شود !»
از گلستان سعدي شيرين سخن
چگونه سکوت قفل را گشود؟
پادشاهی میخواست نخست وزیرش را انتخاب کند. چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند. آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت: «در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی که آن جدول را حل نکنید نخواهید توانست قفل را باز کنید. اگر بتوانید مسئله را حل کنید میتوانید در را باز کنید و بیرون بیایید»
پادشاه بیرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به کار کردند. اعدادی روی قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به کار کردند. نفر چهارم فقط در گوشهای نشسته بود. آن سه نفر فکر کردند که او دیوانه است. او با چشمان بسته در گوشهای نشسته بود و کاری نمیکرد.
پس از مدتی او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد، باز شد و بیرون رفت! و آن سه تن پیوسته مشغول کار بودند. آنان حتی ندیدند که چه اتفاقی افتاد! که نفر چهارم از اتاق بیرون رفته.
وقتی پادشاه با این شخص به اتاق بازگشت، گفت: «کار را بس کنید. آزمون پایان یافته. من نخست وزیرم را انتخاب کردم». آنان نتوانستند باور کنند و پرسیدند: «چه اتفاقی افتاد؟ او کاری نمیکرد، او فقط در گوشهای نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل کند؟»
مرد گفت:
«مسئلهای در کار نبود. من فقط نشستم و نخستین سؤال و نکته اساسی این بود که آیا قفل بسته شده بود یا نه؟ لحظهای که این احساس را کردم فقط در سکوت مراقبه کردم. کاملأ ساکت شدم و به خودم گفتم که از کجا شروع کنم؟ نخستین چیزی که هر انسان هوشمندی خواهد پرسید این است که آیا واقعأ مسألهای وجود دارد، چگونه میتوان آن را حل کرد؟ اگر سعی کنی آن را حل کنی تا بی نهایت به قهقرا خواهی رفت؛ هرگز از آن بیرون نخواهی رفت. پس من فقط رفتم که ببینم آیا در، واقعأ قفل است یا نه و دیدم قفل باز است»
پادشاه گفت: «آری، راز در همین بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم که یکی از شما پرسش واقعی را بپرسد و شما شروع به حل آن کردید؛ در همین جا نکته را از دست دادید. اگر تمام عمرتان هم روی آن کار میکردید نمی توانستید آن را حل کنید. این مرد، میداند که چگونه در یک موقعیت هشیار باشد. پرسش درست را او مطرح کرد»
داستان امربه معروف
موشی در خانه صاحب مزرعه تله موش دید !
به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد .
همه گفتند : تله موش مشکل توست به ما ریطی ندارد !
ماری در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزید !
از مرغ برایش سوپ درست کردند !
گوسفند را برای عبادت کننده گان سربریدند !
گاو را برای مراسم ترحیم کشتند !
و در این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه میکرد و به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکر می کرد !!!
عبارات زیر، هوشمندی و زیرکی عارف کامل حضرت آیت الله العظمی شاه آبادی ( استاد امام ره) در یافتن راه درست و موثر برای اجرای نهی از منکر را، به نمایش می گذارد. بسیار جالب و خواندنی است:
«در نزدیکی منزل ایشان در خیابان امیرکبیر، دکتری بود به نام ایوب که برای دخترانش معلم موسیقی آورده بود و صدای موسیقی بلند بود، به گونهای که از صدای آن همسایهها ناراحت بودند. ایشان برای دکتر پیغام فرستاد و از او خواست که از این کار دست بردارد، اما دکتر جواب داده بود که من این کار را ترک نمیکنم و شما هر اقدامی که میخواهید بکنید.
مرحوم شاهآبادی تا روز جمعه صبر کردند و آنگاه در جلسه روز جمعه که در مسجد شاه سابق تشکیل شده بود، به مردم گفتند خوب است از این به بعد هر کس از این خیابان عبور میکند چون به مطب دکتر رسید، داخل مطب شده و سلام کند و آنگاه با خوشرویی از او بخواهد که آن عمل خلاف را ترک کند. از آن پس هر کس از جلوی مطب عبور میکرد برای انجام وظیفه شرعی خود، داخل مطب میشد و سلام کرده و موضوع را با زبان خوش در میان میگذاشت و خارج میشد.
چند روز به این منوال گذشت و دکتر هر روز با صدها مراجعه کننده مواجه میشد که همگی یک مطلب را به او تذکر میدادند. وی دید اگر بخواهد به لجاجت خود ادامه دهد نه تنها باید مطب خود را تعطیل کند بلکه مجبور است از آن خیابان هم کوچ کند. از این رو دست از ایجاد مزاحمت برداشته، جلسه آموزش موسیقی دخترانش را تعطیل کرد. آیتالله شاهآبادی در یکی از روزها که به طرف مسجد میرفت دکتر ایوب را دید که به طرف او میآید، وقتی دکتر نزدیک شد، از شدت خنده نمیتوانست سلام کند و بالاخره پس از احوالپرسی گفت: آقای شاهآیادی با قدرت ملت کار را تمام کردی. و من گمان میکردم که شما به مراجع قانونی و محاکم قضایی مراجعه میکنید؛ در این صورت، من به سادگی میتوانستم جواب آنها را بدهم و هرگز درباره این روش مردمی نیاندیشیده بودم.»۱
گروه دین و اندیشه – مهدی سیف جمالی
پی نوشت:
۱- عارف کامل، ص ۴۵
http://www.filmshahr.com
ملاقات دختر مسیحی تازه مسلمان
در کتاب داستانهای حج می نویسد: به نقل از داستانها و پندها:
دانشجویی مسلمان و ایرانی در آمریکا تحصیل می کرد . حسن اخلاق و برخورد اسلامی او موجب شد که یکی از دختران مسیحی آمریکا یی به او محبت خاصی پیدا کرد در حدی که پیشنهاد ازدواج با او نمود .
دانشجو به او گفت : اسلام اجازه نمی دهد که من مسلمان با تو که مسیحی هستی ازدواج کنم ، مگر اینکه مسلمان شوی ، دانشجوبه دنبال این سخن کتابهای اسلامی را در اختیار او گذاشت ، او در این باره تحقیقات و مطالعات فراوانی کرد و به حقانیت اسلام پی برد و مسلمان شد و با آن دانشجو ازدواج کرد.
سفری پیش آمد و این زن و شوهر به ایران آمدند، زمانی بود که حرف از حج در میان بود، شوهر به همسرش گفت:
ما در اسلام کنگره عظیمی به نام حج داریم، خوبست اسم نویسی کنیم و در حج امسال شرکت نماییم.
همسر موافقت کرد و آن سال به حج رفتند، در مراسم حج روز شلوغ عید قربان زن در سرزمین منا گم شد، هرچه تلاش کرد و دنبال شوهر گشت تا اینکه به یادش آمد در مکه کنار کعبه شوهرش می گفت:
ما امام زمان علیه السلام داریم که زنده است و پنهان است.
توسل به امام زمان علیه السلام جست و عرض کرد: ای امام بزرگوار و پناه بی پناهان، مرا به همسرم برسان.
هنوز سخنش تمام نشده بود که دید شخصی به شکل و قیافه عربی، نزد او آمد و به او
گفت: چرا غمگین هستی ؟
او جریان را عرض کرد.
آن شخص به او گفت: ناراحت مباش با من بیا شوهرت همین جا است او را چند قدم با خود برد ناگهان او شوهرش را دید و اشک شوق ریخت ولی دیگر آن عرب را ندیدند.
آن بانو جریان را از آغاز تا انجام شرح داد. معلوم شد حضرت ولی عصر علیه السلام اورا به شوهرش رسانده است.
http://www.rasekhoon.net
یارب این شهر چه شهریست که صد یوسف دل