«به نام سازنده اکسیر آرامش»

"الا بذکر الله تطمئن القلوب ،هان !به راستی که نام خدا آرامش دهنده قلب هاست"

«عشق ودیوانگی »

در زمان های بسیار دور ، وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود ،فضیلتها وتباهی ها بر همه جا شناور بودند ،انها از بیکاری خسته وکسل  شده بودند.روزی همه ی فضایل وتباهی ها دور هم جمع شدند ،کسل تروخسته تر ازهمیشه ،ناگهان "ذکاوت ایستاد وگفت:"بیایید ک بازی کنیم ،مثلا غائب باشک"!

همه ازپیشنهاد او شاد سدند و«دیوانگی»فورا فریاد زد که من چشم می گذارم !از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال «دیوانگی »بگردد ،همه قبول کردند که او چشم بگذارد وبه دنبال آنها بگردد. «دیوانگی»جلوی درختی رفت وچشم هایش را بست وشروع به شمردن کرد:یک ،دو،سه...همه رفتند تا جایی پنهان شوند.

 «لطافت» خود را به شاخ ماه آویزان کرد،«خیانت»داخل انبوهی زباله پنهان شد.«اصالت»درمیان انبوهی ابر پنهان شد،«هوس»در مرکز زمین رفت،«صلح»داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شدو«دیوانگی»مشغول شمردن بود،هفتادونه ،هشتاد...وهمه پنهان شده بودند به جزء«عشق»که مردد بود ونمی توانست تصمیم بگیرد وجای تعجب هم نیست که همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است .در همین حال ،«دیوانگی»به پایان شمارش نزدیک می شد:نودوپنج...نودوشش...

هنگامی که «دیوانگی»به صد رسید ،«عشق» پرید ودر بین یک بوته رز پنهان شد،«دیوانگی»فریاد زد که دارم می آیم ...

اولین کسی را که پیداکرد« تنبلی» بود ،زیراکه «تنبلی» ،تنبلیش شده بود جایی پنهان شود .«لطافت»را یافت که به شاخ ماه آویزان شده بود ،«دروغ » ته دریاچه،«هوس»در مرکز زمین،یکی یکی همه را پیدا کرد به جزء «عشق»،او از یافتن «عشق»ناامید شده بود که «حسادت»درگوش هایش زمزمه کرد که تو فقط بلید«عشق» را پیدا کنی ،واو پشت بوته گل رز است .

«دیوانگی»شاخه ی چنکگ مانندی را از درخت کند وبا شدت وهیجان یادی آن را در بوته ی گل فرو کرد ودوباره ودوباره ،تااینکه با صدای ناله ای متوقف شد ...

«عشق»ازپشت بوته بیرون آمد درحالی که با دست هایش صورتش را پنهان کرده بود وازمیان انگشتلنش قطرات خون جاری بود.

اونمی توانست جایی را ببیند ،اوکور شده بود ،«دیوانگی»گفت:"من چه کردم!،چگونه می توانم تو را درمان کنم ..."

«عشق»پاسخ داد:"تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری کنی ،راهنمای من شو!"واز آن روز است که «عشق »کور است و«دیوانگی»همواره در کنار او!؟

و آری،امام علی (علیه السلام )می فرمایند:«حب شیء یعمی ویصم،دوست داشتن چیزی انسان را کور وکر می کند»

وبدانیم دکتر علی شریعتی می گوید:"عشق یعنی کوچک کردن دنیا به اندازه یک نفر و بزرگ کردن یک

نفر به اندازه دنیا "