عروج من

بسم الله الرحمن الرحیم

اما بعد...

معراج ،عروج،صعود...واژه هایی که هر گاه به آنها می اندیشم «قاب قوسین او ادنی»(1)در ذهنم نقش می بندد.قوس صعودی ونزولی(2) ،حرکت جوهری(3) ،هیچ کدام مرا با معنای این واژه ها آشنا نکرد ودوباره تنها کلام اوست که می تواند مرا آرام کند (4)وقتی معنای تمام اصطلاحات فلسفی در سوره ی «تین» برایم آشکار می شود،پس من می خوانم وآگاه می شوم...

بسم الله الرحمن الرحیم

«والتین والزیتون* وطور سینین* وهذا البلد الامین* لقد خلقنا الانسان فی احسن التقویم*»(5)

به این آیه که می رسم ،کمی مکث می کنم ،من در بالای قوسم ،درعقل اول(6) ایستاده ام در«قاب قوسین او ادنی »وکجاست کسی که بداندچه لذتی دارد نگریستن به واجب الوجودی(7)که همه ی وجودم ازاوست؛چه حسی دارد عقل اول بودن وماندن،اما این ماندن تا زمانی محقق است که نخواهی از «قوسین»رد شوی وانقلاب ذات(8) دهی و واجب باشی ،که اگر خواستی واجب باشی ،بخواهی که او شوی آن گاه است که«ثم رددناه اسفل السافلین»(9) پایین می آیی ،در لحظه ای...

در لحظه ای،در آن گاه که خواستم اوشوم وشاید بهتراست بگویم خواستم که خودم نباشم،هبوط کردم،از ده عقل وکسی چه می داند که چند عقل بود ؛شاید به قول شیخ اشراق دویست تا بوده است (10)،اما هرچه بود دیگر«احسن التقویم»بودن در بالاست ومن در پایین ...

باید بسیار سفر کنم، از پله های زیادی بالا روم تا دوباره به پشت بام خداوند (سبحان)برسم، به آنجا که عالم اسماءاست(11) ومن عالم اسماءولاهوت(12) را نمی خواهم ،بلکه می خواهم از نزدیک از حد مرزی «قوسین»به او بنگرم وحس اینکه همانم که مرا در آغاز، آن آفرید.

سنگین شده ام بالا رفتن سخت شده است دیگر آن حس سبکی وعاری بودن از هر قیدی را ندارم(13) ؛در ناسوت(14) زیستن این چیزها را هم دارد .دوست دارم این ماده وصورت(15) را کنار بگذارم تا راحت تر بالاروم، یا بهتر است بگویم برگردم چرا که معاد یعنی بازگشت البته هنوز تا بالفعل(16) شدن بسیار راه خواهد بود تا عاری از هر چه غیر از اواز شدن .ولی من امیدوارم چون خود او گفته است:«الا الذین آمنوا واعملوا الصالحات فلهم اجر غیر ممنون»(17)پس باید اصلاح شوم باید« بودنم» را با «شدن» عوض کنم .

آن وقت ها بودن را داشتم« بالفعل» واکنون «بالقوه» وباید از پله های« شدن» به «بودن» رسید .

باید شعر بابا طاهر را به خود گوشزد کنم تا بتوانم به بودن نزدیک شوم

اگر دل از علایق  کنده   باشی            به دنیا بار خود افکنده باشی

زلیخای جهان کوتاه دست است            اگر پیراهن خود کنده باشی

ومن لباس مادیت را به تن کرده ام،باید برهنه شوم، برهنه ...

قدم زدن در ناسوت ولاهوتی بودن سخت است وبرای همین است که خداوند(سبحان)مرگ را آفرید که «اگر مرگ نبود دست ما درپی چیزی می گشت»(18)تا از این لباس رها شود.ومن اینک رهایم اما هنوز تا«احسن تقویم»بودن بسیار «شدن»مانده است، با اینکه دیگر انس ناسوت با من نیست اما هنوزخالص نشده ام،آری،باید رهاتر شد؛ هنوز «صورت»، یادگار دیار ملک(19) را با خود دارم که چگونه می شود از آب بگذری وپایت تر نشود.

هرچند لطیف(20)اما وجود خود را حس می کنم ،می دانم،هنوزبه همان شکلم ،به همان صورت که در جهان ماده با دیگران می زیستم (21) هر چند دیگر زمان و مکان معنا ندارد اما دهر(22) جای آن را گرفته است.باید حرکت کرد ،باید به سوی بالا حرکت کرد ...  

          انگار تمام این لحظات برایم آشناست ،خالص شدن ونزدیک شدن به حس نامرئی وعاری شدن از این ابعاد ومقدار(23)؛آری، به خاطر می  آورم آن زمان که نزول کردم از این مراحل گذشتم،(24)که اگر از این مراحل نمی گذشتم ونا گاه به ناسوت قدم می گذاردم چگونه می توانستم عقل اول ومجرد بودن را بی مقدمه با مادی بودن عوض کنم.(25)

هنوز مانده تا پا گذاردن به جهان مجرد وآن گاه کاش حق با شیخ اشراق نباشد که من طاقت 200 منزل تا مقصد را ندارم.

مراتب را که پشت سر می گذارم ،احساسم کم رنگ تر می شود شاید موتی دیگر لازم است،مرگی که صورت را در پشت آن بگذارم وپا به عالم عقول(26) بگذارم؛از حضرت لاهوت رخت بربندم (27)وبه عالم امر(28)رهسپار شوم واینک ده عقل مانده است تا حقیقت محمدی(صلی الله علیه وآله)(29)تا عقل اول تا تعین اول(30)ومن می دانم که همانگونه که نزول از آنها لحظه ای بیشتر بر من نگذشت صعود از آن ها هم لحظه ای بیشتر بر من نخواهد گذشت ومن اسماء الهی را می گذرانم واسم «جلال» در میان آنها عالم دیگریست(31)عالمی که بعد از آن «فلهم اجر غیر ممنون»را در آغوش خواهم کشید.

ودیگر نگران نخواهم بود وسوره به پایانش نزدیک می شود ومن خطاب «وما یکذبک بعد بالدین»(32)را،مخاطب نشدم ودر جواب «الیس الله باحم الحاکمین»(33)دوباره در عقل اول، در بودن ایستاده ام ومی گویم :«آری».

پی نوشت

1-سوره ی نجم ،آیه(9)«با او به قدر دو کمان یا نزدیکتر از آن شد»

2- قوس صعودی در مقابل قوس نزول قرار دارد. منظور از قوس نزول همان خلق و پیدایش موجودات است. قوس صعود سیر تکاملی موجودات به سوی خداوندست. یعنی همان جایی که از آن آمده اند.

3-حرکت جوهریه ،در واقع نوشدن دمادم وجود جوهر است. رک محمدتقی،مصباح یزدی،آموزش فلسفه تهران،چاپ هفتم،پاییز1386،ج2،ص256

4-سوره ی رعد،آیه (28)،«...الا بذکر الله تطمئن القلوب »«که تنها یاد خدا(سبحان) آرام بخش دلهاست»

5-سوره تین،آیات (4-1)«قسم به تین وزیتون *وقسم به طور سینا*وقسم به این شهرامن وامان*که ما انسان را در نیکو ترین صورت(در مراتب وجود)بیافریدیم »

6- عرفا برابر اصطلاح فلاسفه وحکما ،نخستین صادر را «عقل اول»می نامند،واین همان «روح محمدی»(صلی الله علیه وآله)است واین عقل اول وحقیقت محمدی (صلی الله علیه وآله)نخستین تنزل حق به صورت امکانی و وجود خلقی بوده واسطه ی فیض موجودات دیگر است وهمه ی کمالات مراتب پاین تر از خویش را به نحو اتم واکمل داراست.وفرموده ینبی اکرم(صلی الله علیه وآله)است که «اول ما خلق الله نوری »ناظر به همین معنی است ودر روایت دیگر آمده است "«اول ما خلق الله العقل»ولذا هیچ موجودی از حیطه وسلطه ی وجودی انسان کتمل ختمی محمدی (صلی الله علیه وآله)است خارج نمی باشد.سایت تبیان

7-موجودات به حسب وجود شان در عالم به دو دسته تقسیم می شونداول واجب الوجود که خود علت العلل است وعلت نمی خواهد ودیگری ممکن الوجود که معلول هستند ونیاز به علت دارند که همان واجب الوجود است که ما او را خداوند (سبحان )می نامیم.

8-همانطور که دربالا توضیح داده شد موجودات یا ممکن الوجودند یا واجب الوجود که ذات ممکنات ممکن بودن است وواجب الوجودذاتش واجب وبر اساس قوانین فلسفی محال است که ذات یک شی تبدیل شود وبه اصطلاح در ذات شیء انقلاب رخ دهد . واز آنجا که انسان موجودی ممکن است محال است از عقل اول بودن بالاتر رود به مقام واجب الوجودی دست یابد .رک محمدحسین،آخوندی،شرح وتوضیح بدایه الحکمه،قم،نشرح هاجر،چاپ سوم ،بهار 1387،ص78و rss.nahad.ir

9- سوره تین،آیه (5)«به اسفل سافلین برگرداندیم»

10- عقول که به نظر حکمای مشا ،تعداد آنها ده تاست وبه نظر شیخ الرئیس هیچ ضرورتی ندارد که در عدد ده ،محدود شوند،بلکه ممکن است بیشتر باشند وشمار آنها بر ما معلوم نیست.شیخ اشراق هم تصریح کرده است که عدد آنها از ده،بیست ،صدو دویست بیشتر است.رک احمد،بهشتی،تجرید(شرح نمط هفتم از کتاب «الاشارات والتنبیهات»شیخ الرئیس)،قم،بوستان کتاب،چاپ اول 1385،ص39-37

 

11- رک غلام حسین ،مصاحب، دائرة المعارف فارسی،تهران،امیر کبیر،چاپ دوم1380،بخش اول ج 2، ص 1653و محمد،طباطبايى، رسائل توحيدى،تهران، ترجمه و تحقيق على شيروانى،انتشارات الزهرا،چاپ اول 1370،ص 143و علی اکبر،دهخدا،تهران،انتشارات دانشگاه تهران ،چاپ دوم،جلد چهارم 1377،ص15669

12-همان

13-انسان به علت نزول دارای ماده وصورت شده است که عروج وبازگشت او به عالم مجردات را برایش سخت می کند واین است فلسفه ی مرگ که باعث رهایی انسان از ماده وجسم است.

14- عالم جسم و جسمانيات و يا نظام مادى است كه عالم «شهادت» و «ناسوت» نيز ناميده مى‏شود و آخرين عالم از عوالم وجود و هستى است و نشأت گرفته از عالم مثال و مترتب بر آن است- ر. ك: محمد، شجاعى، معاد يا بازگشت به سوى خدا،شرکت سهامی انتشار،چاپ اول1362، ج 1، ص  218،

15-منظور ازماده همان جسم است ومنظور از صورت شکل وقوام شئء به هیئت خاصی که آن را از دیگر اجسام جدا می کند می باشد .رک محمدتقی،مصباح یزدی،آموزش فلسفه تهران،چاپ هفتم،پاییز1386،ج2،ص184

16-موجودات از نظر خلقت دو دسته اند دفعی الصدور که بالفعل هم نامیده میشوند که کمالشان همان است که در آن آفریده شده اند ودر مقابل آنها موجودات مادی (انسانها)که قادرند کمال یابند وبالقوه اند قابلیت کمال وتجرد را دارند. رک محمدتقی،مصباح یزدی،آموزش فلسفه تهران،چاپ هفتم،پاییز1386،ج2،ص256 

17- سوره تین،آیه (6)«مگر آنان که ایمان آورده ونیکوکار شدند که به آنها پاداش دائمی(بهشت ابد)عطا کنیم »

18-سهراب،سپهری،هشت کتاب،صدای پای آب

19-ملک  همان عالم شهادت یا مادی یا ناسوت است .

20- www.icari.ir

21-- رک.حسن زاده آملی،دو رساله ی مثل ومثال،تهران،طوبی،1382،ص32-31

22- رک عبدالرزاق، بهائی لاهیجی،رساله نوریه در عالم مثال ،تهران،دفترمطالعات دینی هنرسازمان تبلیغات اسلامی،چاپ دوم،تابستان 1373،ص11-9

23-دهری بودن مجردات ونیز عالم برزخ آن است که از هرگونه انفعال وتغییرات تدریجی از قوه به فعل خارج اند ،ولی در عین حال گونه ای تعین دارند که از محدودیت وجودی آنها ناشی می شود . rss.nahad.ir

24- رک حبیب الله،دانش شهرکی،عقل از نظر قرآن وحکمت متعالیه،قم،بوستان کتاب،چاپ اول1387،ص178

25-علما وفلاسفه مشاء عالم مثال را قبول ندارد .اما شیخ اشراق با دلایل مختلف مثل امکان اشرف وجود این عالن را ثابت میکند. رک-یحیی یثربی ،عرفان نظری ،قم،مرکز انتشارات  دفتر تبلیغات اسلامی ،چاپ اول ،پاییز 1372 ،ص352

26- عالم عقل عالم اله است که صور علمیه همه اشیاء عین ذات است ومعقولات که عبارت از مثل است همان صور علمیه است .که منظور عوالم مجرد است که بعداز عالم مثال قرار دارد. رک.حسن زاده آملی،دو رساله ی مثل ومثال،تهران،طوبی،ص32-31،1382

27-  حضرت لاهوت یا عالم اسماءوصفات الهی یا عالم مثال است .نفوس جزئیه منطبعه را چون مجرد از نفس ناطقه اعتبار کنی ،آن را عالم مثال گویند که درآن عالم برای هر یک از موجودات مجرده وغیر مجرده مثالی هست که حواس باطن ادراک آن توان کرد وکشف ارباب کشوف درین عالم است. ر ک خواجه محمد پارسا،شرح فصوص الحکم،تهران،مرکز دانشگاهی،چاپ اول 1366 ،ص چهل ودو، - محمد،طباطبايى، رسائل توحيدى،تهران، ترجمه و تحقيق على شيروانى،انتشارات الزهرا،چاپ اول 1370،ص 143- 141

28- حضرت لوح المحفوظی که نفس ناطقه وعالم امر است وعالم اورا عالم ملکوت خوانند.این نفس ناطقه به اعتبار تدراک کلیات وتجرد ،عقل است ،وبه اعتبار ادراک جزئیات وتعلق به اجرام سماوی ،نفس است واین عالم را عالم ملکوت خوانند.ر ک خواجه محمد پارسا،شرح فصوص الحکم،تهران،مرکز دانشگاهی،چاپ اول 1366 ،ص چهل ودو

29-حقیقت محمدیه (صلی الله علیه واله)یا عقل اول یا روح اعظم.

30-در اصطلاحات فلسفی به عقل اول تعین اول نیز گفته می شودرک-یحیی یثربی ،عرفان نظری ،قم،مرکز انتشارات  دفتر تبلیغات اسلامی ،چاپ اول ،پاییز 1372 ،ص332

31- رک محسن،ادیب بهردز،قم،سازمان تبلیغات اسلامی ،چاپ اول،تابستان1374،ص60

32- سوره ی ،تین آیه (7)«پس چه تورا بر آن داشت که دین حق وروز جزا را تکذیب کنی؟»

33-سوره ی تین، آیه(8)«آیا خدا (سبحان)مقتدرترین وعادلترین حکمفرمایان عالم نیست؟»

  

قوس صعودی باتوجه به برپایی قیامت چگونه است؟

قیامت از نظر ملاصدرا دارای مراتبی است که بر مراتب وجودی انسان منطبق است. اولین مرتبه آن با مرگ و مفارقت روح و جسم برپا می شود. این مرتبه قیامت صغری نامیده می شود. بعد از بر‌پایی قیامت صغری روح انسانی در قالب مثالی قرار می گیرد.یعنی دیگر مادی و جسمانی نیست اگرچه برخی از خصوصیات ماده را دارد. در این حالت روح در عالم واسطی قرار دارد که در تعابیر دینی برزخ نامیده می شود. چون حد فاصل میان وجود روحانی عقلانی و وجود امکانی هیولانی(عالم ماده) است. نفس به حرکت خود در قوس صعودی(1) ادامه می‌دهد و به همین دلیل آخرت او آغاز می شود. صدرالمتألهین توضیح می‌دهد که پس از جدا شدن روح انسانی از جسم و ماده احوال و مقاماتی برای آن حاصل می‌شود که به آن آخرت اطلاق می‌شود. عین عبارت ملاصدرا چنین است : « اسم آخرت یطلق علی الأحوال و المقامات التی لها بعد انقطاعها عن العلاقه الجسدانی إلی أبد الآباد .»؛ "آخرت به احوال و مقاماتی گفته می شود که روح پس از جدا شدن از جسم از آن ها عبور می کند." حال اگر نفس بتواند از این مرحله و مرتبه وجودی گذر کند، وارد عالم روحانی معنوی می‌شود که عالم مجردات است. در این صورت است که قیامت وسطای او بر پا می‌شود. با قیامت وسطی اسرار نفوس برملا می شود. چون قبل از آن با ظواهر جسم پوشیده بود‌ و اکنون در این مرحله از جسم و ماده و نیز قالب مثالی رهایی یافته است.(2)

اگر نفس بتواند از صورت و قالب مثالی مجرد شود وارد عالم روحانی معنوی می‌شود که عالم مجردات است. در این صورت است که قیامت وسطای او بر پا می‌شود. در قیامت وسطی اسرار نفوس برملا می شود.

با تحقق قیامت وسطی که مرتبه دوم ازمراتب قیامت است ، نفس قالب مثالی خود را همانند قالب مادی از دست می‌دهد. اما برای از دست دادن قالب مثالی و صوری دچار یک موت و مرگی می‌شود که موت فزع نامیده می‌شود. بدین ترتیب با موت فزع قیامت وسطی برپا می‌شود. ملاصدرا آیه «و یوم ینفخ فی الصور ففزع من فی السموات و من فی الارض»(3)؛ و روزى كه در صور دمیده شود پس هر كه در آسمان ها و هر كه در زمین است به هراس افتد، را گواه بر قیامت وسطی می داند. او معتقد است قیامت وسطی با موت فزع آغاز می‌شود و آیه شریفه به این مطلب اشاره دارد. یعنی نفوس به موت فزع می‌میرند. قالب‌های صوری و مثالی خود را از دست می‌دهند. دوباره إحیاء شده و وارد مرتبه بالاتری می‌شوند. آن مرتبه بالاتر مرحله تجرد عقلانی است و از آن به نفخه فزع هم تعبیر می‌شود. یعنی مرتبه ای که نفس انسانی از همه قید و بندهای مادی و مثالی رها شده است. انسانی که به این مرتبه از کمال می رسد  وجود عقلانی کاملی می شود که فقط خدا را می بیند و به غیر او توجهی ندارد.(4)

پی نوشت

 1_ قوس صعود در مقابل قوس نزول قرار دارد. منظور از قوس نزول همان خلق و پیدایش موجودات است. قوس صعود سیر تکاملی موجودات به سوی خداوندست. یعنی همان جایی که از آن آمده اند.

 2_ محمد ، صدرالدین شیرازی ، مفاتیح الغیب،ترجمه محمد خواجوی، تهران، مولی، چاپ اول،1363،ص632

3_سوره مبارکه نمل آیه 87.

4- سایت تبیان

مراتب صدور چیست؟

 ترتیب صدور موجودات بر حسب رتبه از نخستین موجود عینا متنند ترتیب معنوی آنها است.عناوین تفصیلی مراتب صدور ،عبارتند از:

1-حقیقت محمدیه (صلی الله علیه واله)یا عقل اول یا روح اعظم.

2-نفس کلیه که به اصطلاح اهل تصوف ،قلب عالم است.

3-نفس منطبعه.

4-قوای نفس منطبعه.

5-نفوس نباتی.

6-ارواح معدنی .

7-طبایع عنصری،که این طبیعت های عنصری عبارتند از :ارواح نوریه ای که مدرک عناصراندونزد محققان به نام ملکوت ارضی نامیده می شوند.

8-اجرام فلکی.

9-اجسام عنصری.(1)

پی نوشت

1--یحیی یثربی ،عرفان نظری ،قم،مرکز انتشارات  دفتر تبلیغات اسلامی ،چاپ اول ،پاییز 1372 ،ص332

نخستین آفریده خداوند متعال چیست؟

نخستین موجود به وجود خارجی ،آن هیولای کلی است که به نام «نفس الرحمن»معروف است،واین همان صورت عقلی است که صورت نفس کلی از آن انشعاب می یابد  ومراحل بعدی عالم وجود یکی پس از دیگری ازاین مبدء،منشعب می گردند تا پایان قوس نزولی که انسان است،وسپس این انسان در قوس صعودی ، مراتب وجودی را پیموده ،به مبدا خویش واصل می گردد.

عرفا برابر اصطلاح فلاسفه وحکما ،نخستین صادر را «عقل اول»می نامند،واین همان «روح محمدی»(صلی الله علیه وآله)است واین عقل اول وحقیقت محمدی (صلی الله علیه وآله)نخستین تنزل حق به صورت امکانی و وجود خلقی بوده واسطه ی فیض موجودات دیگر است وهمه ی کمالات مراتب پاین تر از خویش را به نحو اتم واکمل داراست.وفرموده ینبی اکرم(صلی الله علیه وآله)است که «اول ما خلق الله نوری »ناظر به همین معنی است ودر روایت دیگر آمده است "«اول ما خلق الله العقل»ولذا هیچ موجودی از حیطه وسلطه ی وجودی انسان کتمل ختمی محمدی (صلی الله علیه وآله)است خارج نمی باشد.

واما علما واهل ظاهر در مورد نخستین چیزی که خدا آفریده ،اختلاف دارند .این نخستین آفریده را گاهی عقل می نامند وگاهی قلم،گروهی نور می گویند وگروهی دره بیضاء وامثال آن.اما اکثر حکماءآن را عقل می نامند ونظر آنان با نظر اهل تحقیق جز در تعبیر وتاویل فرق ندارند ومحققان،حقیقت اول براساس اعتبارات مختلف با نام های گوناگون ،الوهیت ،انسان کبیر،آدم ،روح القدس،روح اعظم،نور،حقیقت حقایق،جوهر،هباءوغیره.

این حقیقت کلی متعین به تعین اول در واقع اسم ورسم وصفتی ندارد وناام های مختلف،به لحاظ اعتبارات گوناگون آن است .مثلا آن را عقل می نامند ،چون ذات خود وذات خالق خود وذات دیگران را تعقل می کند ..آن را از آن جهت روح القدس می نامند که وسیله ی حیات ساری در تمام موجودات است.از آن جهت آن را روح اعظم می نامند که بزرگترین روح قدسی است .از آن جهت آن را نور می نامند که به ذات خود آشکار است وسبب آشکار شدن دیگرانواز آن جهت آن را حقیقت حقایق نامند که همه یحقایق از اول تا آخر به آن بر می گردد.از آن جهت آن را جوهر می نامند که بقایش به ذات خود وبقاءوپایداری  موجودات دیگر با اوست .از آن جهت آنرا ذهبا می نامند که ماده واصل هر چیز است .(1)

واما عقل یا نور محمی در زبان اهل ذوق به انسان کامل ،نفس ناطقه،روح اعظم،عقل کلی،عقل اول،آدم،والد کبیر،روح محمدی ،نور محمدی معبر است.(2)

پی نوشت

1-یحیی یثربی ،عرفان نظری ،قم،مرکز انتشارات  دفتر تبلیغات اسلامی ،چاپ اول ،پاییز 1372 ،ص332-330

2- ر ک خواجه محمد پارسا،شرح فصوص الحکم،تهران،مرکز دانشگاهی،چاپ اول 1366 ،ص سی وهفت

منظوراز عالم مثال ومثل افلاطوني چيست؟

عالم مثال به معنای مثال منفصل وبرزخ نزولی وعالم مثال مطلق،جوهری نورانی که از جهت تجرد از ماده شبیه عالم عقل واز جهت تقید به مقداروتجسم شبیه جوهر جسمانی است،عالم برزخ نه جسم مرکب مادی است ونه جوهر مجرد عقلی.

عالم مثال دارای مراتب ودرجات متفاوت است از جهت قوت وجودی ونورانیت ،که اولین جسم صادر از عقل واسطه ی ظهور ونزول فیض از حق ،الطف واشرف وآخرین مرتبه ی عالم مثال به واسطه ی بعد از منبع نور،انزل واضعف درجات عالم مثال است که با قید یک درجه از تنزل همان موجود مادی جسمانی است.عالم برزخ ومثال خود عالمی مستقل است.(1)

اساس حکمت افلاطونی براین است که محسوسات ظواهرند نه حقایق،وعوارض اند وگذرنده نه اصیل وباقی؛وعلم بر آنها تعلق نمی گیرد بلکه محل حدس وگمانند،وآنچه علم بر آن تعلق می گیرد عالم معقولات است،به این معنی که هر امری از امور عالم چه مادی باشد مثل حیوان ونبات وجماد،وچه معنوی مانند درشتی وخردی وشجاعت وعدالت وغیرها اصل وحقیقتی دارد که سر مشق ونمونه ی کامل اوست وبه حواس درک نمی شود وتنها عقل آن را در می یابد.

پس افلاطون معتقد است بر این که هر چیزصورت یا مثالش حقیقت دارد،وآن یکی است مطلق ولایتغیر ،فارغ از زمان ومکان وابدی وکلی ؛وافرادی که به حس وگمان ما درمی آیند نسبی ومتکثر ومتغیر ومقید به زمان ومکان وفانی اند وفقط پرتوی از مثل (جمع مثال)خود می باشند ،ونسبتشان به حقیقت مانند نسبت سایه است به صاحب سایه،و وجودشان بواسطه ی بهره ای است که از مثل یعنی حقیقت خود دارند وهر چه بهره ی آنها از آن بیشتر باشد به حقیقت نزدیک ترند.پس افلاطون عالم ظاهر یعنی عالم محسوس وآن را که عامه درک می کنند مجاز می داند ،وحقیقت در نزد او عالم معقولات است که عبارت از مثل باشد.(2)

عالم مثال مرتبه‏اى از وجود امكانى است كه نه مجرد محض است و نه مادى صرف بلكه متوسط ميان آن دو مى‏باشد يعنى از اصل ماده و برخى عوارض آن مانند تغيّر و حركت منزه است ولى با برخى آثار ماده مانند شكل، بعد، وضع و مانند آن همراه است. عالم مثال را برزخ نيز مى‏نامند. علت اين كه آن را برزخ مى‏نامند اين است كه برزخ در لغت به معنى واسطه و حائل ميان دو چيز است و از آنجا كه عالم مثال از نظر مجرد بودن از ماده، حد متوسط ميان عالم عقل و عالم ماده مى‏باشد آن را برزخ مى‏نامند.

مقصود از عالم مثل يا مثل افلاطونى اين است كه هر يك از انواع مادى موجود در اين عالم، فردى مجرد عقلى دارد كه قبل از آفرينش موجودات مادى وجود داشته و همه كمالاتى كه براى افراد مادى آن نوع تحقق مى‏يابد را دارا مى‏باشد و به همين جهت واسطه صدور افراد مادى از جانب آفريدگار يكتا و نيز به اذن خداوند، مدبر آن افراد مى‏باشد(3) عالم مثال غير از عالم مثل مى‏باشد. اولى، واسطه ميان عالم عقل و عالم ماده است. اما دومى مجرد صرف و عقلى است.

پی نوشت

1-رک بهائی لاهیجی،رساله نوریه در عالم مثال ،تهران،دفترمطالعات دینی هنرسازمان تبلیغات اسلامی،چاپ دوم،تابستان 1373،ص11-9

2- رک.حسن زاده آملی،دو رساله ی مثل ومثال،تهران،طوبی،ص32-31،1382

 ۳- rss.nahad.ir به نقل از ، على، ربانى گلپايگانى، ازايضاح‏الحكمة، ترجمه و شرح بدايةالحكمه، ج 3، صص 592- 598

مراتب عقول بر چه اساسی است؟

عقول که به نظر حکمای مشا ،تعداد آنها ده تاست وبه نظر شیخ الرئیس هیچ ضرورتی ندارد که در عدد ده ،محدود شوند،بلکه ممکن است بیشتر باشند وشمار آنها بر ما معلوم نیست.شیخ اشراق هم تصریح کرده است که عدد آنها از ده،بیست ،صدو دویست بیشتر است.(1)

اما اینکه مراتب عقول بر چه تستسی است باید دانست در جهان بینی فلسفی اساس جهان بر کثرت وتمایز استوار است،ولذا وحدت واجب ،وحدت عددی بوده طبق قاعده ی«الواحد لایصدر عنه الا الواحد»از آن مبدا واحد یک معلول که وحدتش وحدت عددی است صادر می گردد واز معلول اول که یک «عقل»است عقل دیگری پدید می آید که با عقل اول دارای تمایز نوعی است؛یعنی هر یک از آن دو پدیده نوع جداگانه ی منحصر به یک فردند وهمینطور تا جهان ماده ،پدیده ها همه از یکدیگر جدا ومتمایزند.

اما ازنظر عرفا اساس هستی وهستی شناسی بر وحدت استوار است.(2)

۱-احمد،بهشتی،تجرید(شرح نمط هفتم از کتاب «الاشارات والتنبیهات»شیخ الرئیس)،قم،بوستان کتاب،چاپ اول 1385،ص39-37

2-یحیی یثربی ،عرفان نظری ،قم،مرکز انتشارات  دفتر تبلیغات اسلامی ،چاپ اول ،پاییز 1372 ،ص336-335

آیا خداوند وملائکه در تجردشان یکسانند؟

بايد گفت اين كه خداوند مجرد است و با ملائكه كه از موجودات عالم تجرد است در سنخ وجود مشترك مى‏باشد، چنين نيست، بلكه او فوق عالم تجرد، بلكه فوق عالم اسماء و صفات است. ذات حق كه از آن به «هويت غيبيه»، «غيب ذات»، «مقام ذات»، «مرتبه ذات» و گاهى هم به الفاظ ديگر مانند «عنقاء» و «غيب الغيوب» تعبير آورده مى‏شود، وجود صرف و صرف وجود است هيچ گونه حدّى ندارد و غيرمحدود است از جميع تعينات- چه مفهومى و چه مصداقى- مبرّا است. نه نامى دارد و نه نشانى نه اسمى دارد، نه رسم و صفتى نه با اسم يا صفتى مقيّد است و نه با عدم آن اسم يا صفت نه با تعيين خاصى متعين است و نه با عدم همان تعيّن. حتى با «اطلاق» و «عدم تعين» هم مقيّد نيست. زيرا «اطلاق» و «عدم تعيين» نيز به جاى خود نوعى تعيين، و نوعى قيد است، و مقام ذات از آن هم منزّه و مبرّاست. تعيّنات الهى و وصفى، و به تعبيرى اسما و صفات حق، همه از مقام ذات متأخراند، و همه در مقام تجلّى به ظهور مى‏رسند. در تجلى ذات غيبى است كه اين اسم و آن اسم، و اين صفت و آن صفت مطرح مى‏گردد. البته اين بدان معنا نيست كه در ذات، كمالات صفات و اسما وجود نداشته باشد بلكه به اين معنا كه در مقام ذات، اسما و صفات به نحوى كه تعين داشته باشند و اسمى متمايز از اسم ديگرى و صفتى متمايز از صفت ديگر و يا اسم و صفتى متمايز از ذات باشد، وجود ندارد مثلًا كمال علم بى‏حد و حدود در ذات هست ولى نه به نحوى كه تعين داشته باشد و «علم» باشد و نه مثلًا «قدرت» و هم چنين كمال قدرت نا محدود در مقام ذات هست ولى نه به نحوى كه تعين داشته باشد و «قدرت» باشد و نه علم. به فرموده علامه طباطبايى (ره) «و چون وجود واجبى، صرف و خالص است، نا محدود مى‏باشد و در نتيجه از هر نوع تعين اسمى و وصفى و هر نحوه تقييد مفهومى، منزّه خواهد بود بلكه از همين حكم (كه ذات او و وجود او را هيچ گونه تعين و قيدى نيست) نيز مبرّا مى‏باشد»،(1)

ازاين‏رو، نه فكر به مقام ذات خداوند راه دارد، نه عقل، نه وهم و نه كشف ارباب كشف و شهود. همه اينها از اين مقام قاصرند و در اين ميدان كاملًا عاجز و اگر قدم پيش گذارند، همه حيران گشته و يا به ضلالت افتاده، به خطا رفته و به حقيقت نرسند و بلكه از آن دورتر شوند. به كنه ذات او به هيچ وجه راهى نيست.« يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً»(2)

پی نوشت

1- محمد،طباطبايى، رسائل توحيدى ، ترجمه و تحقيق على شيروانى،تهران،انتشارات الزهرا،چاپ اول 1370،ص 143-141

2- طه،آيه 11

عقل چيست،وعالم عقل به چه معناست؟

عقل داراى معانى چندى است. رايج ترين معانى آن از قرار ذيل است:

 الف) عقل گاه به مجردات تمام اطلاق مى‏شود.

 ب) گاه به معناى مدرك مفاهيم و ماهيات كلمه است (اين معنا با معناى اول تفاوت چندانى ندارد بل در واقع يك حقيقت است كه در مرتبه اول به لحاظ ذات و درمرتبه دوم به لحاظ فعل تفسيرگرديده).

ج) گاه به معناى نيروى حسابگر و انديشمند است كه درانتخاب راه به كمك مى‏آيد.(1) اين عقل نيز دو گونه است: 1- گاه در خدمت تأمين حوايج مادى و حيوانى و تدبيركننده اين امور است. اين عقل محصور شديدا در منطق اهل عرفان مذموم و درمقابل «عشق» است. 2- گاه در افقى برتر فعاليت مى‏كند و راهبر به سوى خداست و به تعبير روايات «العقل ماعبد به الرحمن واكتسب به الجنان». (2)

عالم عقل عالم اله است که صور علمیه همه اشیاء عین ذات است ومعقولات که عبارت از مثل است همان صور علمیه است .

همچنین حضرت علی (علیه السلام)در مورد عالم عقل که ایشان از آن تعبیر به عالم علوی دارند فرموده اند:عالم علوی صورت های عاری از مواد وخالی از قوه واستعداد است وحق تعالی مثال خود را در آنها القاء کرده است ، وافعال خود را بدانها در مظاهر عالم خلق اظهار داشته است . صورتهای این چنین همان معقولاتند که عبارتند از مثل اند ،هم مثل صور نوعیه خلق اند وهم مثل علمیه خالق.(3)

صور یعنی معقولات مجرده که حقائق اشیاء می باشند؛پس صور ومثل ومعقولات مجرده وحقائق اشیاء همه به یک معنی اند وما در مثل همین معنی را اختیار کرده ایم .

اما این که صور هم مبدا وجود موجوداتند وهم مبدا علم انسان به آن موجودات از این جهت است که این صور  همان صور علمیه اشیا وخزائن آنها واعیان ثابت اند که عین ذات ودر قوس نزولی مبدا وجودی همه اشیا ودر قوس صعودی مخرج نفس از نقص به کمالند ،ودیگر این که علم انسان همان رسیدن به انها است(4)

پی نوشت

1- محمد تقی جعفری،عقل وعاقل و.معقول،نهضت زنان مسلمان ،1359،ص37

2- محسن کدیور ،دفتر عقل،اطلاعات،1377،ص20

3- حسن زاده آملی،دو رساله ی مثل ومثال، تهران ،طوبی،1382،ص41

4- همان،ص66

چند عالم وجود دارد لطفا نظرات مختلف را بیان کنید؟

در يك نظر كلان، سه عالم هست: عالم ماده و مادى، عالم مثال و مثالى و عالم مجرد. هر يك از اين عالم‏ها در درون خود عوالمى دارند كه طرح تفصيلى آن در اين مقام نمى‏گنجد. اينك، توضيح مختصر هر يك از اين عوالم:

1- اولين عالم، عالم تجرّد و «جبروت» است كه عالم بالاتر و نزديك‏تر به مبدأ متعال است و موجودات آن از مراتب وجودى بالاترى برخوردارند. عالمى كه در جاى خود داراى عوالمى است كه بعضى برتر از بعضى، و برخى مترتب بر بعض ديگر و نشأت گرفته از آن است.

2- عالم بعدى، عالم «مثال» و «برزخ» يا «ملكوت» است كه مترتب بر عالم اول و متأخر از آن و نشأت گرفته از آن است كه در جاى خود داراى عوالمى بوده كه بعضى برتر از بعضى و بعضى مترتب بر بعض ديگر و نشأت گرفته از آن است.

3- عالم جسم و جسمانيات و يا نظام مادى است كه عالم «شهادت» و «ناسوت» نيز ناميده مى‏شود و آخرين عالم از عوالم وجود و هستى است و نشأت گرفته از عالم مثال و مترتب بر آن است.(1)

و اما حكما عوالم وجود را به چهار مرحله طولى تقسيم كرده‏اند به نحوى كه هر يك از عوالم بالاتر محيط بر عالم پايين‏تر است. اين عوالم چهارگانه كه عوالم تكوينى، حقيقى و مستقل از ذهن و اعتبار هستند و از هر يك از آنها به «نشئه» نيز تعبير مى‏شود عبارتند از:

1- عالم ناسوت كه از آن به عالم ملك و عالم ماده نيز تعبير مى‏شود و منظور از آن همين دنياست.

2- عالم ملكوت كه عالم امر و ملائكه است.

3- عالم جبروت كه عالم عقول مجرده است و نور پاك رسول اكرم (ص) به عنوان اولين مخلوق خدا در اين نشئه قرار دارد: قال رسول الله (ص): «اوّل ما خلق الله نورى ابتدعه من نوره واشتقّه من جلال عظمته»«اولين چيزى كه خدا خلق كرد نور من بود كه از نور خويش و جلال عظمت خود برگزيد»که بعدا به این مطلب مفصلا خواهیم پرداخت.(2)

4- عالم لاهوت كه عالم ذات اقدس اله است و هيچ موجود ديگرى در آن راه ندارد و مختص ذات پاك اوست.

واهل کشف وتحقیق عالم رادر پنج حضرت وچهار تنزل با تعبیرتجلیات کلی حق بیان کرده اند.

حضرت اول: هویت غیب مطلق یا حضرت احدیت ،که آن راغیب الغیوب،ماهوت یا تعین اول نامیده اند.دراین مقام حق تعالی از ذات خود به ذات خود تجلی فرمود وبدان تجلی در خود نفس رحمانی ظاهر کرد که ان هیولای کلیه است واین علم ذات است به ذات خود وجمیع اعیان ثابته در این حضرت به صورت عقلی هویدا شدکه«اول ما خلق الله العقل»که از آن به نور محمدی هم تعبیر شده است.

حضرت دوم: حضرت لوح المحفوظی که نفس ناطقه وعالم امر است وعالم اورا عالم ملکوت خوانند.این نفس ناطقه به اعتبار تدراک کلیات وتجرد ،عقل است ،وبه اعتبار ادراک جزئیات وتعلق به اجرام سماوی ،نفس است واین عالم را عالم ملکوت خونند.

حضرت سوم :حضرت لاهوت یا عالم اسماءوصفات الهی یا عالم مثال است .نفوس جزئیه منطبعه را چون مجرد از نفس ناطقه اعتبار کنی ،آن را عالم مثال گویند که درآن عالم برای هر یک از موجودات مجرده وغیر مجرده مثالی هست که حواس باطن ادراک آن توان کرد وکشف ارباب کشوف دراین عالم است.

حضرت  چهارم: تنزل دیگری است از عالم ملکوت به عالم ملک ،که آن ،ظهور هویت حق است در مظاهر صور مختلفه که ابتدای آن از عرش وکرسی شروع می شود واجسام عنصری وصور مرکبات انتهای عالم ملک است.

حضرت پنجم :عالم انسان است که آن آخر مراتب تنزلات است.

تنزلات حق غیر از عالم مثال به طور اجمالی  عبارت است از"عقل اول ومراتب ان از عقول مجرده ،مرتبه ی نفوس منطبعه (هیولای کلیه)،صور مرکبات،صور انسانی(4).واما اینکه چرا به این عوالم «حضرت» می گویند به این دلیل است که هر مرتبه جزء ظهور وتجلی حق تعالی چیزی نیست،وعرفا در واقع مصداقی برای وجود سوای وجود بی نهایت باری تعالی قائل نیستند وبه همین جهت برخی اصلا از مراتب وجود سخنی یه میان نیاورده وهمان«حضرات»را به کار می برند.(5)

واما شیخ اشراق در بیا ن تعداد عوالم چهار عالم را ذکر کرده است که به شرح زیر است:

 1-عالم عقول و ملائکه و مقربان، که به اصطلاح او عالم انوار قاهره است؛
2- عالم نفوس، که عالم انوار مدبره دانسته است؛
3- عالم برزخيان، که عالم حس و عبارت است از عالم افلاک و ستارگان و عالم عناصر؛
4-عالم مثال و خيال که به اصطلاح او، عالم صور معلقة ظلمانيه و مستنيره است؛ و ارواح اشقيا و سعدا. هر دو در آن عالم است.(6)
پی نوشت

1- ر. ك: محمد، شجاعى، معاد يا بازگشت به سوى خدا،شرکت سهامی انتشار،چاپ اول1362، ج 1، ص  218،

2- رک خواجه محمد پارسا،شرح فصوص الحکم،تهران،مرکز دانشگاهی،چاپ اول 1366 ،ص سی وهفت

3-همان،سی ونه

4-همان، ص چهل ودو

5- www.icari.ir

6- محمد،طباطبايى، رسائل توحيدى ، ترجمه و تحقيق على شيروانى،تهران،انتشارات الزهرا،چاپ اول 1370،ص 143

 

عالم به چه معناست وعالم تجرد چيست؟

عالم، کلمه عربي به معني جهان، يعني تمام موجودات "ماسوي اللَّه "(به جز ذات خدا) و در نزد کساني که قائل به وجود خدا نيستند، يعني مجموع موجودات.
بعضي از قدما عالم را عبارت از مجموع موجودات جسماني مي دانستند، و تعريف آن را طبق نظريه بطلميوسي چنين مي گفتند: "آن چه سطح بيرون فلک اعلي( فلک الافلاک) آن را در بر گرفته است". آن چه در درون سطح بيروني فلک اعلي است، نيز به عقيده ايشان بر دو قسم بود: عالم علوي يا جهان بالا؛ و عالم سفلي؛ يا جهان زيرين. عالم علوي شامل افلاک و ستارگان است؛ که از اثير تشکيل يافته‏اند، و عالم سفلي شامل اجسام عنصري يا عناصر چهارگانه (آب، آتش؛ خاک و باد) مي باشد. عالم سفلي ياعالم عناصر را عالم کون و فساد (يعني جهان پيدايش و تباهي) مي خواندن، زيرا معتقد بودند که عالم علوي که عالم افلاک و ستارگان است، و از جسم اثيري تشکيل يافته، تباهي بردار نيست، و پيدايش و تباهي، خاصّ عالم عناصر است.(1)

عالم اسم است برای گیتی درآنچه از جوتهر واعراض در آن قرار دارد و در اصل اسم است برای چیزی که با آن علامتی ونشانه ای به جای می گذارند.عالم ابزاری است برای راهنمایی بر وجودخاق این جهان پهناور ولذا پروردگار به ما دستور داده که برای شناخت ومعرفت به ذات لایزالش در پدیده های هستی اندیشه ونظر کنیم. (2)
اما معتقدان به وجود عالمي غير از عالم جسماني به طور کلي به دو عالم قائل بودند: عالم روحاني و عالم جسماني. علماي اسلام و مفسيران و متکلمان بر اين دو عالم نام هايي نهاده‏اند که از قرآن مجيد اقتباس شده است؛ مثل عالم خلق (يعني عالم جسماني) و عالم امر (يعني عالم غير جسماني)؛ يا عالم شهادت (عالمي که به حس در مي آيد يعني عالم محسوسات يا اجسام)؛ و عالم غيب (عالمي که از حواس انساني پينهان است و به حس در نميآيد؛ يعني عالم غير جمساني). اسامي ديگري نيز به این دو عالم داده شده است، از قبیل عالم ملک و عالم ملکوت؛ عالم تکوین و جهان ازل؛ جهان طبع و جهان خرد (عالم طبیعت و عالم عقل)؛ و جهان جزئی و جهان کلّی.

 اما در جواب سوال از موجود مجرداینکه موجود مجرد موجودى است غيرمادى. يعنى نه انقسام‏پذير است و نه مكان و زمان دارد. عالم تجرد عالم موجودات مجرد است. بنا بر نظر فلاسفه عوالم وجود عوالم سه‏گانه‏اى است كه عبارتند از عالم ماده، عالم مثال و عالم عقل كه در طول يكديگر مى‏باشند بدين معنى كه‏از حيث وجودى شدت و ضعف دارند كه عالم عقل بالاترين عالم و نقش علت را ايفا مى‏كند براى عالم مثال و همين‏طور عالم مثال كه معلول عالم عقل است خود علت عالم ماده‏اى و عالم ماده فقط معلول عالم مثال است و علت عالمى ديگر نيست.(3)البته باید توجه داشت که در تعداد عوالم نظرات دیگری هم وجود دارد که در سوالات دیگر به آن خواهیم پرداخت.

حال از ميان اين عوالم سه‏گانه موجودات عالم عقل و مثال مجردند و برهنه از ماده اما عالم عقل مجرد محض وعالم مثال نيمه مجرد، يعنى ماده و جسم را در آن راهى نيست اما برخى آثار مادى را داراست مثل شكل و بعد و وضع و مانند آن. از موجودات مجرد می توان ملائكه را نام بردکه از خواص آنها می توان به ویژگی های موجودات مجرد پی برد مثلا ما میدانیم که مجردات موجوداتى‏اند كه تمامى ظرفيت‏هاى خود را يك جا دريافت كرده‏اند و استعداد تكامل و بهتر شدن را ندارند.چراکه در جريان معراج جبرئيل به پيامبر اسلام(صلی الله علیه وآله)،  فرمودند:«من نمی توانم از این محل جلوتر بیایم»(4) يعنى، من نمى‏توانم از موقعيت خود خارج شده و غير از همين كه هستم باشم. سرّ مسأله آن است كه ملائك فعليت محض مى‏باشند و هيچ جهت بالقوه و حالت منتظره‏اى در آنها وجود ندارد، تا با فعليت بخشيدن تدريجى به آنها تكامل يابند. البته باید در ضمن این مطلب توجه داشت که ملائكه داراى مراتب مختلف وجودى از جهت شدت و ضعف هستند.(5)

پی نوشت

1- غلام حسین ،مصاحب، دائرة المعارف فارسی،تهران،امیر کبیر،چاپ دوم1380،بخش اول ج 2، ص 1653

2-حسین بن محمد، راغب اصفهانی،ترجمه مفردات راغب ،ترجمه حسین خداپرست،قم،چاپ اول زمستان 1387 ،ص533

3- ملاصدرا،مفاتیح الغیب ،ترجمه محمد خواجوی، تهران، مولی، چاپ اول،1363،ص617-614 ،www.newspaper.com، سايت تبيان ودیگر کتب عرفانی وفلسفی

4-«فقال له:یا جبرئیل ولم یکون معی،قال:لیس لی ان اجوز هذا المکان»،رک محسن،ادیب بهردز،قم،سازمان تبلیغات اسلامی ،چاپ اول،تابستان1374،ص60

5- رک.حسن زاده آملی،دو رساله ی مثل ومثال،تهران،طوبی، 1382،ص41

آیا وجود مراتبی دارد لطفا آنها را نام ببرید؟

 برای وجود سه مرتبه یا سه اعتبار است :اول وجود محض وصرف که همان مرتبه ی ذات حقیقت وجود باشد که این همان مقام لاتعین وغیر ذات وکنز مخفی وغیب الغیوب وعنقای مغرب ومقام لا اسم له ولارسم له می باشد ،چنین حقیقتی یه حسب ذات تعین ندارد .دوم وجود اطلاقی و وجود منبسط وحق مخلوق وفیض مقدس که به عقیده ی عرفا صادر از حق اول همین وجود است .سریان واطلاق این وجود سریان واطلاق وعموم خارجی است که به وحدته تمام مرایی ومجالی را در تعین علمی ومفهومی خارج وبه وجودات خاصه ی خود موجود می نماید ،مراتب خارجیه از همین وجود منبعث می شوند .این مرتبه از وجود اگر چه به واسطه ی تعین اطلاقی از متبه ی واحبی منحط ومقام ومقام صرافت محض حقیقت وجود را ندارند وبه همین لحاظ فعل حق است ولیکن به نفسه ازجهتی که با حق متحد است(اتحاد حقیقیه ورقیقیه ) مقید به ماهیات امکانیه هم نیست واز حدود ماهویی که حاکی از نقص وجودی می باشد ،مبدی ومعراست؛روی همین اصل ...مجعول بالذات این وجود را می دانند .

سوم مرتبه ی وجودات مقیده است که از آن تعبیر به اثر فرموده اند وگفته اند نفس حقیقت وجود حق است و وجود مطلق فعل و وجود مقید اثر می باشد ،این موجودات مقیده با وجود مطلق از جهتی متحد واز جهتی متحد نیستند .از آن جایی که تقوم مقید به مطلق است ،در این مرتبه اتحاد دارند ،ولی چون مطلق در مقام ذات  عاری از قیود است ،در مرتبه مطلق اتحتد ندارند و وجود مطلق که یض مقدس می باشد با فیض اقدس که منشا اعتبار اعیان ثابته ومقام اسماءوصفات می باشد ،واحدند واختلاف آنها به اجمال وتفصیل است وآنچه بالذات ارتباط به حق همان فیض اقدس است ،وجود مطلق تقدم رتبی بر وجوئات مقیده دارد وبه اعتبار نفس ذات ،ماهیت ندارد و وجود صرف است .ولی تعینات ماهوی عارض بر این فعل اطلاقی حق می باشد . این وجود به اعتبار اختلاط با ما هیت ،با منزه ذاتی متحد وساری در همه ی ماهیات است در عقل،عقل ودر نفس ،نفس ودر جسم، جسم است (وفی اسم سم وفی التریاق تریاق )وهر ماهیتی ر ا به اقتضای ذاتی همان ماهیت که در مقام قضای الهی به تبع اسماءوصفات ثبوت علمی دارد وبه لسان استعداد تقاضای وجود نماید، ظهور می دهد.(1)

اما در بیان اهل رشاد وکشف غیر از دو تجلی کلی فیض اقدس وفیض مقدس،ذات حق را مجمع البحرینی است که آن عالم غیب وعالم شهادت است.تمام تعینات عالم شهود است واز آن به مقام کثرت تعبیر رفته است وعالم ملک نیز گفته اند که آن ظهور هویت ذات حق است در مظاهر صور مختلفه .وچون ذات را با جمیع صفات اعتبار کنی ،ان حضرت را عالم ملکوت خوانند وعالم ملکوت را عالم امر ونفس ناطقه وحضرت لوح المحفوظی نیز خوانده اند .ابتدای عالم ملک عرش وکرسی است؛واجسام عنصری وصور مرکبات از معادن ونبات وحیوان که انتهای عالم ملک است ونسبت عالم به حق وحق به عالم همچون مرآت وناظر است که عالم روح حق است وحق روح عالم . عالم ملک وشهتدت را مقام فرق وکثرت گویند.عالم غیب علم ذات است به ذات خود که از آن به هیولای کلیه ونفس رحمانی تعبیر کرده اند ؛وبدان تجلی،در خود نفس رحمانی ظاهر کرد،که آن هیولای کلیه است واین علم ذات است بذاته .واین مقام را مقام جمع دانند.(2)

پی نوشت

1-    جلال الدین،آشتیانی،هستی از نظر فلسفه وعرفان،قم،دفتر تبلیغات اسلامی،چاپ سوم،بهار 1376 ،ص224-223

    2- محمد،طباطبايى، رسائل توحيدى ، ترجمه و تحقيق على شيروانى،تهران ، انتشارات الزهرا،چاپ اول 1370،ص 143- 141