غروب

می خواهم قلک خاطراتم را باتو پر کنم ،قلکی پراز ثانیه های باتو بودن،پرا زالتهاب دلشوره های نیامدنت ،پر از اشکهای انتظازت ،پر از بی قراری های دیدارت .می دانی می خواهم فقط برای تو باشم ،فقط برای تو زندگی کنم وبرای تو بمیرم .

نمی دانم، چرا دوباره ملتهبم !؟

شاید دوباره زمان آمدنت نزدیک شده است...

ومن دوباره به غروب هفتمین پگاه خیره می مانم وقلکم دوباره صدای گریه هایم را در خود حفظ می کند تا روزی برای تو بشکند وگواهی دهد که روزی برای تو شکسته ام.

تو خواهی آمد ...ایمان دارم ...با تمام وجود می خواهم که بیایی...

بوسه ی خدا

ای واژه ی بی معنی، رویای بی تعبیر

آغازترین پایان ،آزادترین تقدیر

از قلب تو می روید نبض غزلی تازه

پنهان شده ای در من ،گمنام پر آوازه

تو سایه ی خورشیدی ،تو بوسه ای در بحران

تو دلهر ه ای آرام ،مهتاب تر از باران

آرامش طوفانی ،می سازی ومی رانم

رسوایی رازآلود ،می پوشی و عریانم

من حادثه بر دوشم ،من عشق نمی دانم

در هیچ تمام کن،تا زنده شود جانم

 ای واژه ی بی معنی رویای بی تعبیر

آغازترین پایان ،آزادترین تقدیر

من را تو به خود خواندی ،معشوقه ی ناخوانده

دل را به ازل بسپار ،یک دم به ابد مانده

تا حالا کسی رو بوس کردید؟

مطمئنم که کردید ،اما یه سوال تاحالا خدای متعال رو هم بوس کردید !!!

می دونستم که تعجب می کنید .ولی من تا حالا خدارو بوس کردم !!حتما می پرسید چه طوری ؟

خیلی ساده است تو روایتی ا ومده دست کسی که در راه خدا ی سبحان به او انفاق می کنیم به منزله ی دست خداست ومن هم سعی می کنم به این هوا هم که شده زیاد انفاق کنم تا بیشتر بتونم  بر دست خداوند متعال بوسه بزنم ودست در دست خدا بذارم.

شما هم امتحان کنید حس قشنگیه... 

مهمونی

نردبوم داشتن آدم رو وسوسه می کنه که ازش بالا  بره، پاین بیاد وحتی به دیگران هم پیشنهاد کنه که از مسیرش رفت وآمد کنن .

اما راستی این نردبوم از کجا اومده یا بهتره بگم چه کسی ا و ن رو برای ما قرار داده ؟

خوب در یک جواب ساده می شه گفت که اونی که دوست داشته با ما ارتباط داشته باشه واولین بار هم خودش اینکار رو کرده و به سراغ ما اومده !

آره ،خدای (جل جلاله) هر روز 5 مرتبه نه تنها به مهمونی ما میاد وبا ما با سوره های تو نماز صحبت می کنه بلکه می ذاره ما هم به این بهونه با اون (جل جلاله)حرف بزنیم وخواسته هامون رو ازش بخوایم وهم ما رو با دوستای دیگش هم آشنا کنه آخه امام صادق (علیه السلام)می فرمایند:

«در هر شبانه روز،پنج بار نگاه مسلمین جهان (در کعبه )به هم می رسد وگویا تمام مسلمانان جهان ،شبانه روزی پنج مرتبه در چشمان یکدیگر می نگرند »

خوب همه اینا درست که ما با خدا(جل جلاله)حرف می زنیم وخدا(جل جلاله)هم با ما! اما کسی که می خواد با یک نفر دائم در ارتباط باشه و وقتش رو باهاش بگذرونه باید بشناسش ،یعنی من که اینجوریم ،حداقل می خوام بدونم کیه که قراره برم خونش مهمونی وبیادخونم مهمونی ؟!واین همون کلامه حضرت محمد(صلی الله علیه وآله )است که«آغاز عبادت خداوند سبحان معرفت اوست»

پس باید خدا(جل جلاله)رو شناخت چون غیر از این زیاد حرف زدن باهاش کیف نمی ده ویا بهتره بگم به درد نمی خوره.

آخه ،ممکنه حرفی بزنم که اون(جل جلاله)ناراحت بشه ویا دوست نداشته باشه .

پس برای خوب عبادت کردن ،خوب زندگی کردن ،بهتره خدا(جل جلاله)رو بشناسیم .اما چه شکلی می شه خداوند(جل جلاله) رو که خالقمه بشناسم !خدایی که خالق همه ی جهانه ،اون خیلی بزرگه !من چه شکلی می تونم اونو بشناسم .بهتر نیست بی خیالش شم و همین جوری عبادتش کنم مگه چی می شه ؟

می دونی فکر کنم که یه چیزایی میشه و اون اینه که نمی تونم خوب زندگی کنم آخه به قول احسان خواجه امیری "همه دنیا بخوادوتو(جل جلاله)بگی نه  نخوادو تو(جل جلاله)بگی آره تمومه ،همین که اول وآخر تو(جل جلاله) هستی به محتاج تو(جل جلاله) محتاجی حرومه"پس باید خیلی حواش رو داشت.

اگه اینطوریه باید یه راهی باشه که بشه از این نردبوم بالا رفت ومطمئن بود که نمی یفتیم واون همین حدیث که راه راحتی رو بهمون نشون می ده :«من عرف نفسه فقد عرف ربه،کسی که خود را شناخت به تحقیق که خدای متعال را شناخته است»

یعنی اگه خودم رو بشناسم خدای متعال رو هم شناختم ومطمئنا شناخت خودم خیلی راحت تر از شناخت خالقمه...                                                                                                  یا علی ...

عشق ودیوانگی

«به نام سازنده اکسیر آرامش»

"الا بذکر الله تطمئن القلوب ،هان !به راستی که نام خدا آرامش دهنده قلب هاست"

«عشق ودیوانگی »

در زمان های بسیار دور ، وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود ،فضیلتها وتباهی ها بر همه جا شناور بودند ،انها از بیکاری خسته وکسل  شده بودند.روزی همه ی فضایل وتباهی ها دور هم جمع شدند ،کسل تروخسته تر ازهمیشه ،ناگهان "ذکاوت ایستاد وگفت:"بیایید ک بازی کنیم ،مثلا غائب باشک"!

همه ازپیشنهاد او شاد سدند و«دیوانگی»فورا فریاد زد که من چشم می گذارم !از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال «دیوانگی »بگردد ،همه قبول کردند که او چشم بگذارد وبه دنبال آنها بگردد. «دیوانگی»جلوی درختی رفت وچشم هایش را بست وشروع به شمردن کرد:یک ،دو،سه...همه رفتند تا جایی پنهان شوند.

 «لطافت» خود را به شاخ ماه آویزان کرد،«خیانت»داخل انبوهی زباله پنهان شد.«اصالت»درمیان انبوهی ابر پنهان شد،«هوس»در مرکز زمین رفت،«صلح»داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شدو«دیوانگی»مشغول شمردن بود،هفتادونه ،هشتاد...وهمه پنهان شده بودند به جزء«عشق»که مردد بود ونمی توانست تصمیم بگیرد وجای تعجب هم نیست که همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است .در همین حال ،«دیوانگی»به پایان شمارش نزدیک می شد:نودوپنج...نودوشش...

هنگامی که «دیوانگی»به صد رسید ،«عشق» پرید ودر بین یک بوته رز پنهان شد،«دیوانگی»فریاد زد که دارم می آیم ...

اولین کسی را که پیداکرد« تنبلی» بود ،زیراکه «تنبلی» ،تنبلیش شده بود جایی پنهان شود .«لطافت»را یافت که به شاخ ماه آویزان شده بود ،«دروغ » ته دریاچه،«هوس»در مرکز زمین،یکی یکی همه را پیدا کرد به جزء «عشق»،او از یافتن «عشق»ناامید شده بود که «حسادت»درگوش هایش زمزمه کرد که تو فقط بلید«عشق» را پیدا کنی ،واو پشت بوته گل رز است .

«دیوانگی»شاخه ی چنکگ مانندی را از درخت کند وبا شدت وهیجان یادی آن را در بوته ی گل فرو کرد ودوباره ودوباره ،تااینکه با صدای ناله ای متوقف شد ...

«عشق»ازپشت بوته بیرون آمد درحالی که با دست هایش صورتش را پنهان کرده بود وازمیان انگشتلنش قطرات خون جاری بود!

اونمی توانست جایی را ببیند ،اوکور شده بود ،«دیوانگی»گفت:"من چه کردم!،چگونه می توانم تو را درمان کنم ..."

«عشق»پاسخ داد:"تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری کنی ،راهنمای من شو!"واز آن روز است که «عشق »کور است و«دیوانگی»همواره در کنار او!؟

و آری،امام علی (علیه السلام )می فرمایند:«حب شیء یعمی ویصم،دوست داشتن چیزی انسان را کور وکر می کند»

وبدانیم دکتر علی شریعتی می گوید:"عشق یعنی کوچک کردن دنیا به اندازه یک نفر و بزرگ کردن یک

نفر به اندازه دنیا " 

نردبام

تابه حال از نردبام بالا رفته اید یا حداقل از آن پایین آمده اید...

آره با نردبوم هم میشه صعود کرد هم نزول یا بهتره بگم هبوط ! ماجرای آدم وحوا که یادتونه خوردن میوه ممنوعه وبعد هم هبوط به این دنیا ...آره منظورم همون هبوطه پس هرکدوم از ما حداقل یک بارهبوط کرده چه میشه کرد هر که بامش بیش برفش بیشتر اشرف مخلوقات بودن این دردسرها رو هم داره ولی ازاین به بعد باید حواسمون خیلی جمع باشه آخه آخر نردبوم ما به بشت بوم خدا ختم میشه که اگه یه وقتی خدایی نکرده سقوط کنیم ...بگذریم ازاین نردبوم باید پله پله بالارفت نه مثل آسانسور که یه هو دل آدم میرزه!

خلاصه سرتونو درد نیارم قرار در آخرین پله ی این نردبوم ما پا بذاریم رو پشت بوم خدا  حالا اگه گفتین پشت بوم خدا چه جور جاییه ؟!

خوب یه خرده کمکتون میکنم یه جای که نباید نه خیلی به این لبه و نه به اون لبه نزدیک شد دراصل پشت بوم خدا همون حدود خداست که اگه از این نردبوم پله پله بالا بری بهش دست پیدا میکنی .

راستی ما همین چند وقت پیش مهمون خدا بودیم بهترنیست  ما هم یه مهمونی بدیم ودید وبازدیدمون رو پس بدیم یعنی ما هم  خدا رو دعوت کنیم نه بهتره به جای یه مهمونی چند وقت مهمونی داد اصلا بهتر نیست خدا رو مهمونه لحظه لحظه هامون کنیم !؟