غروب شد نیامدی...
چه روزها که یک به یک غروب شد٬ نیامدی
چه بغض ها که در گلو رسوب شد٬ نیامدی
خلیل آتشین سخن٬ تبر بدوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد٬ نیامدی
دوباره جنگ نهروان دوباره مکر کوفیان
چه حیله ها که ساکن قلوب شد نیامدی
برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم٬ نه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام
دوباره صبح- ظهر- نه٬ غروب شد نیامدی

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۰ ساعت 23:59 توسط رها
|
یارب این شهر چه شهریست که صد یوسف دل